این روزهـا . . . .

روزهایی که گذشت . . . .

از وقتی آمدیم تهران خونه مادربزرگم برای دهه محرم تا حالا هنوز به خونه خودم برنگشتم همه رفتن و من تنها پیش خاله و مادربزرگم موندم تا خاله خودم را هر طوری شده دکتر ببرم آخی چه روزگاری شده بعضی وقتا فکر می کنم نویسنده معروف رمان بینوایان اگر اشتباه نکنم  ویکتور هوگو  اگر با خاله من آشنا می شد و قصه زندگی مادربزرگم و خاله م را می شنید حتما بینوایان دو را با الهام از شخصیت های آنها می نوشت و حتما کزت هم دلش واسه ی ما می سوخت با این همه . . . . .

تا شقایق هست زندگی باید کرد

اتفاقاتی که توی این مدت برام افتاده خیلی زیاده همین بگم که تمام کارهای خونه بزرگ مادربزرگم که البته خونه هم نمی شه اسمش را گذاشت به قول یکی از دختر دایی هام که اسمش را گذاشتم سامانتا از حسینیه هم حسینیه تره با من بود البته سوزی که دختر دایی دیگه منه و دوم دبیرستانه و سامانتا هم که دانشجوی ترم اخره  دو سال از من بزرگتره و انشا الله به همین زودی ها لیسانسش را بگیره و ملتی را راحت کنه دستیار های من بودن اما تقریبا همه کارها را خودم باید انجام میدادم یه جورای مسئولیت آشپزخونه با خودم بود .

زیر فشار این همه مسئولیت داشتم له می شدم گاهی هم خراب کاری می کردم خدا منو ببخشه یه بار سینی پر از شله زرد را تصادفا کوبوندم تو سر یکی از مهمون ها که داشت از سرجاش بلند می شد یه بار دیگه هم وقتی داشتم یه ظرف شله زرد اضافی به یه خانمی می دادم دستم خورد تو سر یکی دیگه  که همزمان داشت از زیر میز سرش را بلند می کرد و ظرف یه بار مصرف شله زرد  شوت شد اون طرف اشپزخونه و شله زرد های داخل اون هم مثل یه قالب کره افتاد بیرون تفلک وقتی سرش را بلند کرد با وحشت می گفت :چی شد چی شد  . . . . من نمی دونم جای دیگه ای نبود توی خونه به این بزرگی حتما باید کیفش را زیر میز آشپزخونه قایم می کرد

از همه بد تر روز تاسوعا بود که یکی از همسایه ها شیر نذر کرده بود اما خیلی دیر به دست ما رسوند دیگه آخرای روضه بود و همش اصرار می کرد که حتما باید امروز گرم بشه و بین مهمون ها پخش بشه ما هم عجله عجله ای  شیر را گرم کردیم و توش گلاب ریختیم و بین مردم پخش کردیم وقتی تقریبا تمام شیر ها را دادیم تازه یادمون آمد توی شیر شکر نریختیم بعضی از مهمون ها شنیدم که حالشون از مزه شیر به هم خورده اما تقریبا بیشتر مهمون ها شیرهاشون را خورده بودن چون اعتقاد داشتن هر چی تو روضه امام حسین بدن تبرک هست و نباید اون را دور بریزن من همش جلوی امام حسین احساس شرمندگی می کنم تا حالا این قده تو زندگیم خراب کاری نکردم به قول سامانتا که می گفت : این ژن معیوبیه که ما از بزرگترهامون به ارث بردیم و ما تقصیری نداریم که خانوادگی خیلی حواس پرت و خرابکار هستیم این ها همش ارثیه  و با این حرفا وجدانمون را راحت می کردیم.

مسافر تنها. . . . .

 

شنبه 21 دی

وقتی تنهایی خاله ام را می بینم دیگه غم وغصه های خودم یادم میره  . یه حس تازه ای تو وجودم بیدار شده نمی دونم یه چیزی شبیه احساس مسئولیت یا اینکه احساس کنی یه شبه بزرگ شدی من که تا دیروز خودم تنهایی دکتر نمی رفتم حالا با اعتماد به نفس و یه چیزی تو مایه های غیرت نسبت به خاله خودم که حق مادری به گردنم داره توی این شهر شلوغ که خیابون هاش را هم نمی شناسم قراره خاله ام را ببرم دکتر خدایا شکرت که دوست عزیزم توی بیمارستان کار می کنه و برام وقت گرفته خدایا ازت ممنونم که هیچ وقت منو تنها نمی گذاری .

شب سامانتا و مامانش شام امدن خونه ما  ولی پیشمون نمی مونن چون فردا مادرش امتحان داره خودش هم بعد از مدت ها باید بره کارخونه وقتی بحث دفترچه بیمه خاله ام پیش امد زن دایی عزیز (مادر سامانتا ) گفت : حواستون هست امروز یکشنبه هست و شما چهارشنبه وقت دکتر دارین اما هنوز دفترچه بیمه را پیدا نکردین خاله ام گفت : نمی تونم این کارگری که تازه آمده ول کنم برم دنبال دفترچم بگردم چون تازه وارده نمی دونه باید چی کار کنه باید همش کنارش باشم .مادر سامانتا گفت : خوب کاری نداره "ن" که بی کاره بگو پیشش بمونه تو هم برو تو اتاقت بگرد ببین کجا گذاشتیش ؟

من سر جانماز بودم وقتی این جمله را شنیدم با ناله های ضعیفی زیر لب گفتم : من بی کار نیستم من بی کار نیستم  خدااااااااااااااا    . . . . . . . . . .

سوزی که کنارم نشسته بود پرسید هان چی داری می گی آهی کشیدم و گفتم هیچی . . . . .

پ.ن : از وقتی کارگر جدید خاله ام آمده دیگه کار من کمتر شده و می تونم گه گاهی بیام نت و به درس هام برسم و گاهی هم به وبلاگم سر میزنم و ازخوندن نظرات شما لذت ببرم از همه دوستان ممنونم قلب 

یکشنبه 22 دی

سامانتا و مادرش از وقتی که باباش رفته ماموریت تقریبا هر شب به ما سر میزنن و گاهی هم پیش ما می خوابن اما حیف که مامانش امتحان داره واگرنه بیشتر پیش ما می موندن تازه سامانتا هم باید بره کارخونه به خاطر کارآموزیش هنوز کسی را پیدا نکردیم که چهارشنبه پیش مادربزرگم بمونه تا من خاله ام را ببرم دکتر

سوزی گفته که چهارشنبه امتحان نداره و می تونه از صبح پیش مادربزرگم بمونه اما آیا واقعا ما می تونیم به اون اعتماد کنیم و مادربزرگم را به دست اون بسپاریم و بریم ،  بابا یکی می خواد مواظب خودش باشه  . وای هنوز دفترچه بیمه خاله ام پیدا نشده خدا کنه که  تاریخش نگذشته باشه .

 

دوشنبه 23 دی

امروز از صبح برف بارید . مثل یه ملافه نازک سفید حیاط خونه مادربزرگم را پوشونده  سامانتا که دیشب با مامانش آمدن پیش ما خوابیدن  به مامانش قول داده بود که صبح میره کارخونه اما با آمدن برف با هم دعا کردیم که همه کارخونه ها تعطیل بشه مثل همون موقع ها که وقتی برف می بارید مدرسه ها تعطیل می شد اینم از مهندس این  مملکت  ببین فردا پس فردا این کشور دست کیا می افته خدا خودش رحم کنه

سوزی تازه از امتحان برگشته و مثل همیشه وقتی ازش می پرسی امتحانت را چطور دادی با یه لبخند مرموز می گه : ممممممم مممممم خوب دادم

کاش حسابی برف بباره دلم می خواد مثل بچگیام برم پشتبون برف بازی  چه جالب با اینکه لباس های زیادی با خودم نیاوردم اما دستکشم را همراهم آوردم آخ جون . . . . . .

وقتی این موضوع را با سوزی در میان گذاشتم فکر می کردم الان از ذوق کلی هورا وجیغ می کشه و تو شادی و ذوق من شریک می شه اما سوزی با قیافه غم زده و ناله کنون گفت نههههههههههههههه من یخ میزنم من همین طوریش توی خونه راه میرم دست و پاهام یخ میزنه گفتم : خوب لباس زیاد می پوشیم چندتا شلوار چندتا بولیز  و کابشن دستکش هم که داریم اما بازم تمایلی به برف بازی نشون نداد .

با این برخوردی که از سوزی دیدم دیگه از سامانتا هم زیاد مطمئن نیستم اگه اونم پایه نباشه خودم تهنا می رم پشت بون و کلی عکس می گیرم شاید ادم برفی هم درست کنم تهنای تهنـــــــــــــــــا . . . . . .

 

 پ.ن : من دانشجوی مجازی هستم و هر وقت میام تهران مجبورم برای دیدن درسهام بیام خونه داییم اینا پس نمی تونم زیاد توی نت باشم از اینکه نمی رسم به وبلاگ های قشنگ شما سر بزنم ناراحتم اما

به قول سنجد :

بر می گردم حتما

.

.

.

.

 

دیدین برگشتم

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من