به قول شاعر :مشکی رنگه عشقه!

دلم خیلی گرفته پارسال همین موقع من خونه مادربزرگم بودم و مسئول آشپزخونه و تمام ده روز محرم از مهمون های امام حسین (ع) به نحو احسن نیشخند پذیرایی می کردم

اما امسال باید بشینم تو خونه و مامانم تنها میره تهران گریه چون امتحان دارم ، ولی اصلا نمی تونم روی درسام تمرکز کنم چون دلم همش اونجاست ، هی دلم شور می زنه ناراحت  آخه فکرشم نمی تونم بکنم آشپزخونه را بسپارن به سوزی و سا مانتا تعجب اون طفلکی ها که یکی می خواد مواظب خودشون باشه خنثی

آخی دوباره یاد خاطرات پارسال افتادم چه محرمی بود با وجود اینکه مثلا سوزی و سامانتا دختر دایی های گرامی هم توی آشپزخونه ایستاده بودن اما همه کارها روی دوش من بود خدا کمک کرد واگرنه با اون همه مهمون . . . .

یادش بخیر اون روزی که کمر همت را بستم که تنهایی روضه مادربزرگم اینا را بچرخونم و خدا هم تنهام نگذاشت گریه  راستی اون روز هم دلم گرفته بود نگران

یادش بخیر ده روز سخت که هر ساعتش هزار ساعت بود برام و روم سیاه چه خرابکاری های که نکردم زبان 

باور نمی شه چه زود گذشت ناراحت 

باز آسمان دل ، چه شد ابر عزا گرفت ؟  ***  باز آه و ناله صحنه عالم فرا گرفت

این نوحه از کجاست ، که باز از نوای غم   ***  بلبل به باغ و گل به گلستان عزا گرفت 

عزیز فاطمه ،خودت خوب  می دونی از بچگی با عشق تو بزرگ شدم ، این ده روز را چطوری طاقت بیارم گریه

دیگر از آتش عشق تو بجان آمده ایم *** تا سر کوی تو از شوق دوان آمده ایم

نور عشق تو کشیدست مرا کوی بکوی *** به تمنای وصالت چو شبان آمده ایم

پیرهن ،  پیک وصال است چو در وادی عشق  *** ما به پیراهن احرام ، از آن آمده ایم

آب زمزم چه کند با جگر سوخته ای *** چشمه وصل تو کو ؟، تشنه لبان آمده ایم

گرچه خاموشی لب ، شیوه عشاقِ تو بود  *** لیکن این بار دگر ، ما به زبان آمده ایم

راه دور است ، ولی عشق چو طوفانی شد  *** راه این بادیه چون ریگ روان آمده ایم

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من