ای بابا . . .

امروز هم من آشپزی کردم ! نمی دونم چرا امروز اصلا به کارهای خودم نرسیدم اما وقتی مامانم ساعت 12 ظهر با چهره غمزده به من نگاه کرد و گفت : دلم می خواد برم بخوابم و  . . .

بدون اینکه هیچ سوالی بکنم گفتم : برو مامان , برو بخواب خیالت راحت فکر هیچی را  هم نکن , لبخند زد اما نگاهش پر از درد بود و رفت . . .

ساعت 4 تازه نهار آماده شد مامانم از اتاقش بیرون آمد تو دلم خیلی به خودم افتخار می کردم و هی از خودم تعریف می کردم من چقدر ماهم من چه دختر خوبیم من چقدر مامانم را درک می کنم . . . . ولی وقتی دوباره نگاهم به چهره مامانم افتاد . . . .

ازش پرسیدم بلاخره تونستی بخوابی نگاهی بهم کرد آهی کشید و گفت : نه

ماکارونی

خدایا مادر بهترین هدیه ای است که تو به انسان ها دادی این هدیه آسمونی را برای من حفظ کن . . . آمین

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من