شکست خورده !

کم کم دارم باور می کنم که بعضی از آدم ها حتی نمی تونن یک شکست خورده باشند افسوس نمی دونم چرا وقتی می خوام وبلاگم را حذف کنم دلم می سوزه تعجب هی می گم شاید کسی بخواد برام پیام بگذاره اون وقت من چطوری پیام های دوستانم را بخونم یا اینکه شاید یه روزی باز دلم بخواد یه چیزی بنویسم انوقت دوستان قدیمی و همراهم را از کجا پیدا کنم ناراحت

خودم هم می دونم این ها همش بهانه است ، دیگه حرفی برای گفتن ندارم لااقل الان ندارم یه ماه دیگه هم امتحانات پایان ترم دانشکده شروع می شه و دیگر اصلا وقت نمی کنم حتی سری به وبلاگم بزنم ، افسوس

من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک

نمی دونم چرا اما این بار هم به دلم یه فرصت دیگه می دم شاید به آرزوش رسید

         خدایا تو می دونی هیچ وقت دوست نداشتم نا امید باشم

              و هیچ وقت دوست نداشتم یه شکست خورده باشم

             همین حالا به کمکت نیاز دارم

         خدایا. . .

درحضور خدا

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من