صبح بخیـــــــــــــــــر زندگی

با صدای گوش خراش مبایلم بیدار شدم چشمام هنوز می سوخت ؛ این لعنتی کجاست که با زنگش خواب خرگوشیه منو پریشون کرد؟  دلم می خواست هر چی فوش همون لحظه به ذهنم می رسید نثارش کنم اما وقتی به زحمت گیرش اوردم دیگه خواب از چشمام پریده بود .

ساعت هفت و سی دقیقه بامداد را نشون می داد خوب بی چاره چه تقصیری داشت من خودم زنگش را تنظیم کردم چون فکر می کردم لابد خیلی کارها دارم که باید حتما راس ساعت 7 و سی دقیقه بیدار بشم اما حالا هر چی فکر می کنم نمی دونم چی کار می خواستم بکنم .

روی کناپه ی هال دراز کشیدم و به سقف خیره شدم دو راه داشتم اول اینکه برم دوباره بخوابم و ادامه رویاهام را ببینم یا اینکه . . . . . . . . . خوب یا اینکه چی نمی دونم توی همین فکرها بودم که صدای گوش خراش دیگه ای به گوشم رسید از طبقه بالا وای امروز چه خبره این یکی واقعا وحشتناک اعصابم را خط خطی می کرد خفه هم نمی شد با خودم پرسیدم آخه این زنگ ها برای کی به صدا در می یان ؟

وقتی پله ها را یکی یکی بالا امدم دیدمش؛  مبایل دومی خودم بود عصبانیولی واقعا این یکی خیلی عجیبه تعجب خوب حالا که خوب فکرش را می کنم تصمیم داشتم سالی متفاوت راشروع کنم و در آخر انسان متفاوتی باشم جالبه که یه شروع متفاوت اعصاب خورد کن هم داشتم اما چه می شه کرد باید لبخند بزنم و با شور نشاط بگم :

صبح بخـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر زندگی

پ.ن : تعطیلات آرومی داشتم و فرصت بسیار برای تفکر و تامل در مورد زندگی خودم و سال هایی که گذشت و ارزوهایی که هرگز برآورده نشد تصمیم گرفت زندگی دیگه ای را برای خودم نقاشی کنم با رنگ هایی که خودم دوست دارم آبی ، سبز ، یکمی صورتی چندتا لکه قرمز آلبالویی و گاهی بنفش بادمجونی (بنفش جیغ) چندتا خط زرد فسفری . . . . . . . و مهم تر از همه تصمیم گرفتم از این به بعد زندگی کنم .

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من