نفس های آخر

سلام دوستان عزیز وبلاگی

قبل از همه چیر دلم می خواد سال نو را پیشاپیش به همه تبریک بگم چون شاید دیگه تا بعد از عید نتونم بیام آپ کنم یا به شما سر بزنم اما همیشه به یاد شما خواهم بود و براتون سال خوبی را آرزو می کنم.

زمستون هم داره کم کم نفسهای آخرش را می کشه اما نفس های طولانی و شدید اینجا تقریبا هر شب هوا طوفانیه , دیشب وقت غروب روی دامنه کوه به چراغ های شهر خیره شده بودم که یکی یکی روشن می شدن باد شدیدی هم می وزید من بهش می گم : باد وحشی,  می خواست ماشین را هم از جا بلند کنه وقتی تنها شدم هوس کردم  دست هام را باز کنم و بدون هیچ مقاومتی خودم را به باد بسپارم  دلم می خواست باد من را مثل برگ های پاییزی از جا بلند کنه و با خودش ببره ، مهم نیست به کجا به هر ان کجا که باشد بجز این سرا سرایم ، اما وقتی با صدای مادرم به خودم امدم فهمیدم که بدون مادرم  دلم نمی خواد حتی به بهشت برم .

خدایا شکرت به خاطر مادرم به خاطر پدرم و به خاطر تمام کسانی که تنها بهانه من برای زندگی هستن بهانه های منو از من نگیر . . . . . .

تنها دعایی که دلم می خواد لحظه سال تحویل برای همه بکنم ارزوی سلامتی و تندرسی و ظهور امام زمان (عج ) است؛  به همین سادگی به همین خوشمزگی لبخندچشمک

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من