بهاری شو . . .

بازم که نشستی ، چیه خیره شدی به پنجره اتاق که چی بشه ، پاشو ببین چطور همه به استقبال بهار می رن:  آدم ها ،  درختا ، حتی گنجیشکا ؛ نگاشون کن همه چقدر شاد و سرحالن .

پاشو از یکجا نشستن خسته نشدی ؛ پاشو دیگه یه نگاه به سرو وضعت بنداز هنوز ردپای زمستون توی نگاهت پیداست ، یکمی بخند بگذار گونه هات از این حالت آویزونی خارج شه ، ای وای چرا دستات یخ کرده ببینم نکنه . . . . . . . . بههههله حالا فهمیدم چته !

اینا چیه توی دلت ریختی یه مشت آشغال کثیف اَه  !

این تار عنکبوتا رو ببین !!!! وای  حالم بد شد چه بوی گندی میاد آه  ، به تو هم می گن دختر آخرین بار کی آب این گلدونها رو عوض کردی همه گل هاش که خشک شده ریشه هاشم پوسیده ، بفرما پنجرهای دلت هم اینقدر غبار گرفته که هیچ نوری داخل نمی شه همینه که اینقدر یخ کردی !؟

اشکال نداره غصه نخور هنوز یه هفته مونده ، بیا من هم کمکت می کنم تا خونه کوچیک دلت را خونه تکونی کنی ، همه این آشغالها را بریز دور .پنجره ها را تمیز کن و برق بنداز تا همیشه دلت روشن و پر نور باشه ، چندتا گلدون خوشگل بذار روی تاقچه دلت ، پنجره ها رو هم باز کن بذار نسیم خنک بهاری را با تمام وجودت احساس کنی ،

بهار داره میاد ، بهاری شووووو . . . . . . .              Go to fullsize image

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من