روز فرشته

وقتی از پشت شیشه نگاه کردم هوا آفتابی بود خیالم راحت شد چون لباس گرم نپوشیده بودم اما همین که پام را از در گذاشتم بیرون قطره های بارون رو  روی گونه هام احساس کردم اینقدر ذوق کردم که رو به هم کلاسیام که هنوز از ساختمان خارج نشده بودن گفتم آفتابه با بارون خجالت 

مثل دختر بچه ها دلم می خواست مسیر کانون تا خونه رو بپر بپر بکنم و شعر باز باران با ترانه را بلند بلند تو ی کوچه ها سر بدم ؛  یکمی که گذشت خورشید خانم هم پشت  ابرها رفت و باد سردی به شدت وزیدن گرفت اما من هنوز زیر لب می خوندم  باز باران با ترانه / با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه . . . . . . . انگشتام کم کم از شدت سرما سِر شده بود انگار به جای تندر غران  این باد بود که دیوانه وار بر صورتم سیلی می زد صورتم و احتمالا نوک بینیم کاملا سرخ شده بود اما من در دل آرزو می کردم  کاش مسیر خانه طولانی تر بود تا من بیشتر زیر بارون بمونم  وخیس خیس بشم.

امروز چه روزه قشنگ و خوبی بود انگار خدا هم به من لبخند می زد در دل احساس شادی وصف ناشدنیی می کردم احساس  یه بچه شیطون را داشتم که وقتی یه کار خوب می کنه توقع داره همه ازش تعریف کنن و بهش جایزه بدن Animated Emoticons    Animated Emoticons

پ.ن : امروز برای من روز فرشته بودAnimated Emoticons بماند که دیروز چقدر جهنمی شده بودمAnimated Emoticons   یک روز به سیرت فرشتگان و روز دیگر به شیطان صفتان می مانیم خدا یا تو خودت کمک کن که همیشه انسان بمانیم (شعر از خودم نیشخند)

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من