خیلی تلخ ,خیلی شیرین

دیشب بهش اس ام اس زدم اصرار کردم حتما سر قرار بیاد گفت خیلی سرم شلوغه اما سعی می کنم بیام بازم اصرار کردم یه جوری می خواست حرف را عوض کنه پرسید تو چه خبر عروس نشدی متفکر  منم مثل همیشه جواب دو پهلو دادم انشا الله نیشخند بنده خدا باورش شد دیگه طاقت نیاورد و زنگ زد از خود راضی  خنده ام گرفته بود حالا چی بهش بگم ، عجب غلطی کردما خجالت  ولی خوب شد خیلی وقته بهم زنگ نزده حقش بود ؛ بذار یکم تو خرج بیافته شیطان  هر ترم شاگرد اول می شد و من دوم یول حتی وقتی کارشناسی هم قبول شد دست از خرخونی بر نداشت توی شهر غریب و بزرگی مثل تهران بازم هر ترم شاگرد اول می شد . همش فکر می کردم حتما شرایط خوبی داشته که تونسته اینقدر موفق باشه چون کمتر کسی از خوابگاه با معدل بالای 15 قبول می شه اما واقعیت این طور نبود کلی خورد شده بود از صداش می شد فهمید دیگه اون سارای شاد و شنگول همیشگی نیست دلش پر از غم بود اما نمی تونست حرف بزنه چون برادرش خونه بود فقط می گفت : "****" خورد شدم نمی دونی چه شب هایی را گذروندم یه مسائلی پیش آمد که خیلی اذیت شدم  شب آخر به سجده رفتم و خدا را شکر کردم که دارم از این جهنم خلاص می شم . . . . گفتم : نگفتی : تو چی بلاخره شیرینی را افتادیم یا نه ؟ گفت : نه بابا اسمش را نیار بعضی  وقتا فکر می کنم اصلا بهتره تا آخر عمرم ازدواج نکنم دیگه حالم بهم می خوره . . . لازم نبود ادامه بده من خودم تا تهش را خوندم  بد تر از همه این بود که استادشون ترم آخر بهش نمره کامل نداده و به همین دلیل شاگرد اول نشد و نمی تونه بدون آزمون وارد فوق بشه و ادامه تحصیل بده افسوس

خیلی دلم گرفت دو ساله که هیچ خبری از هم نداریم یه فکری به سرم زد حالا که قراره بچه ها دوشنبه دور هم  جمع بشن خوبه که من دست خالی نباشم ؛ من هنوز هم فکر می کنم می شه با یه شیرینی دنیا را بهتر کرد حداقل برای چند لحظه . . . .

انجمن دوستی

پ.ن : این شیرینی را فقط به خاطر سارا پختم ؛ یادآور خاطرات روزهایی که همیشه کنار هم بودیم  ؛ اینقدر دیشب حالم بد بود که اندازه شکرش از دستم در رفت خیلی شیرین شده اما فکر می کنم همَمون به یکمی شیرینی بیشتر نیاز داریم .

پ.ن2: حرف اول اسم بچه ها را روی آنها نوشتم لبخند خدا کنه خوششون بیاد قلب

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧