رویای نیمه شب . . .

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

دیشب شاهزاده خانوم سرزمین سایه ها را دیدم اما نگران و خسته ؛ چهره اش پر از ترس و اضطراب بود ، انگار داشت از چیزی یا کسی فرار می کرد آره داشت فرار می کرد عرق سرد روی پیشونیش نشسته و نفس هاش به شماره افتاده بود . سربازهای تاریکی به دنبالش همه جا را زیرورو می کردن با قیافه های ترسناک و دلی از سنگ به هیچ کس رحم نمی کردن . تو اون ظلمت تنهاچیزی که دیده می شد و تنها صدایی که به گوش می رسید رنگ خون و صدای زجه وشیون بود.

دخترک دیگه چاره ای نداشت یا باید خودش را به دریا می انداخت یا تن به اسارت می داد اما مرگ را بر ننگ ترجیح داد و خودش را از بالای صخره ها به اعماق دریا انداخت و فقط در دل یک اسم را تکرار می کرد شاهزاده سرزمین آفتاب ؛ شاهزاده سرزمین آفتاب . . .

از خواب پریدم عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم قلبم تند تند می زد ؛ آیا شاهزاده خانوم نجات پیدا خواهد کرد ؟ آیا شاهزاده سرزمین آفتاب ندای درونی او را خواهد شنید و برای نجات اون خواهد آمد ؟ ادامه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید ؟ناراحت

پ.ن : برای شما هم اتفاق افتاده در خواب سریال یا فیلم سینمایی  ببینید ؟نیشخند بعضی وقتا به سرم می زنه داستان خواب هام را مثل یک رمان بنویسم خدا را چه دیدی شاید من هم یک نویسنده معروف شدم اما همش می ترسم نکنه این کار سرقت ادبی محسوب بشه نیشخندچشمک

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من