آرزوی محال . . .

دیگه چیزی نمونده ، فقط 10 روزه دیگه موندهاوه  وقتی  از امتحان برگشتم چشمام تیر می کشید بچه ها می پرسیدن چرا چشمات سرخ شده جوابی نداشتم . . .  سر امتحان اینقدر گردنم درد می کرد که به زحمت روی ورقه ام نگاه می کردم؛  چند شبه من نخوابیدم ؟ درست نمی دونم . . . .  نگران

فقط می دونم خسته ام خیلی خسته  آخ از همه قشنگ تر تلاقی امتحاناتم با شب های روضه بود از صبح خودمون را برای روضه آماده می کردیم بعد هم که پذیرایی از مهمان ها با این تفاوت که همه ،  شب از  فرط خستگی بی هوش می شدن، و بخواب می رفتن. . .

 اما من بودم و سکوت شب و یک لیوان نسکافه تلخ داغ با یه جزوه بزرگ چند صد صفحه ای جلوم که تا حالا لاش را باز نکرده بودم چشم

 تا صبح چیزی نمونده باید تمومش کنم یکمی دیگه تحمل کن  نه نههههههه نباید بخوابم نهههههههههههههخواب  یه خط در میون یکمی چرت میزدم ؛  دست خودم نبود با اینکه از دلشوره خوابم نمی برد اما خود به خود چشمام بسته می شد .

هزار بار با خودم عهد کردم درسام را برای شب امتحان نگذارم اما چه فایده . . .

هزار وعده خوبان یکی وفا نکنند

امتحانات پایان ترم به صورت حضوری و در محل دانشکده برگزار می شد چند بار شیطون رفت تو جورابم خواستم روی ورقه بغل دستیم رو نگاه کنمخجالت اما نتونستم اصلا بلد نیستم تقلب کنم .

وقتی از امتحان بر می گشتیم با سابقه ای که از ترم قبل همه از من داشتن فکر می کردن حتما همه سوالات را درست جواب دادم و بیستو می گیرم . یکی از بچه ها پرسید حتما بیست می شی ؟

با چشمایی سرخ و خمار نگاهش کردم و گفتم : بیست تعجب بیــــــســــــــــــــــــــت اونم تو امتحان رجال تعجب  این یه آرزوی محاله ؟؟!!!!!!

فقط خدا خدا می کنم افت معدلم زیاد نباشه خیلی بد می شه پای ابروم وسطه ولی خدا را شکر تا حالا بیشتر امتحاناتم را خوب دادم و راضیم همش به خاطر دعاهای دوستان و آشنایانه می دونم و از همگی که این مدت آمدین و پیام گذاشتین ممنونم .

پ.ن : دوست عزیز مهاجر کانادا ببخشید که این همه مدت غیبتم شما را عصبانی و ناراحت کرده امیدوارم بتونم جبران کنم .لبخند

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من