غریبه ی تنها

جمعه 27 دی . . .

اگه وبلاگم را آپ نمی کردم عمرا متوجه نمی شدم امروز چندم دی هست توی خونه مادربزرگم انگار زمان ایستاده و آدم ها همگی به خواب عمیقی فرو رفتند فقط صدای اذانه که سه بار در شبانه روز ما را بیدار می کنه تا پله های عروج به آسمان های هفتگانه  را برای رسیدن به محبوب بالا بریم . . .

تفلکی سوزی با چه حال روحانی غرق نماز بود اما با فریادهای  من از اون بالا افتاد پایین راستش من اصلا متوجه حضور اون توی اتاق نبودم فکر می کردم تنها هستم یهو احساس کردم دلم گرفته و نفسم بالا نمی یاد سینه ام سنگین شده بود با تمام توانم نفسهای باقی مونده ام را در سینه ای که پر از درد شده جمع کردم و با صدای بلند با تمام وجود فریاد زدم : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نه هنوز هم آروم نشدم این بار دیگه از ته قلبم عاجزانه فریاد زدم : خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. . . . . . . . . . . . . .

تازه راه نفسم باز شد و احساس راحتی کردم  آخیش . . . . چقدر چسبید حالا که هیچکی به حال من نیست خوبه یه بار دیگه هم امتحان کنم. . .  اما سوزی در حالیکه نمی تونست خنده اش را کنترل کنه از ته اتاق به طرفم آمد و کلی قور زد که نمازش را خراب کردم و حواسش را پرت کردم خجالت  چون تلویزیون هم روشن بود فکر می کرد با دیدن این سریال آخرین دعوت خیلی احساساتی شدم و نتونستم خودم را کنترل کنم کلی قور زد و گفت : عزیزم این فیلم مناسب گروه سنی تو نیست !!!خیلی دلش پر بود فکر کنم با مخ خورده بود زمین زبان ولی من هنوز ته دلم خالی نشده دلم می خواد بازم داد بکشم ناراحت.

دیگه وقته رفتنه کیفم را بستم چند بار جزوه هام را نگاه کردم مبدا چیزی جا بمونه میدونم که دیگه تا آخر امتحانات بر نمی گردم بازم غروب  ؛ غروب یه جمعه دلگیر دیگه و باز هم آواز شوم کلاغ ها ، نمی دونم چرا اینقدر  غروبهای جمعه غم انگیز هستن و امروز که همچی دست به دست هم داده تا رفتن من را سخت تر و سخت تر کنه . . . .

دل کندن خیلی سخت بود وقتی خاله ام این طوری به من نگاه می کرد انگار تمام امیدها و ارزوهاش را از دست میداد انگار . . . . . . .  ولی مامان و بابام این همه راه دنبال من آمده بودن و مهمتر از همه امتحاناتم نزدیکه  بازم سر دوراهی قرار گرفته بودم  خدایا چرا همیشه من باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم ؟ چرا یه بار نشده من بین خوب وخوبتر گیر بکنم ؟؟!!!!

خیلی سخته دل بریدن خیلی سخته ، ولی من قول دادم قوی باشم قول دادم محکم باشم پس نباید گریه کنم من می تونم اره من می تونم . . . . . . . نگران

من گریه نمی کنم من میدونم خدایی که من را وسیله قرار داد تا تنهایاش را پر کنم  تنهاش نمی گذاره نه من گریه نمی کنم گریهگریه

بازگشت به خانه . . .

وقتی رسیدیم هنوز  یوزارسیف شروع نشده بود  مامان و بابام برای خرید بیرون رفتن و من شام را آماده می کردم وقتی سفره را پهن کردم سریال هم شروع شد اما هنوز اونها بر نگشته بودن . دیگه طاقت نداشتم  خوشمزه تنهایی شروع کردم آنقدر محو تماشای یوزارسیف شدم که اشتباها به جای نون باگتی انگشتم را با چاقو بریدم خجالت فقط از این خوشحالم که هیچ کس نبود تا منو در اون حالت ببینه . . . .  انگار حق با سوزی بود این فیلم ها مناسب گروه سنی من نیست نیشخندزبان

PSC-News * صاویر سریال یوسف پیامبر

پ.ن : از این به بعد باید بیشتر به درسهام برسم باید برای آپ کردن وبلاگم برنامه ریزی کنم . یه روز خاصی را برای نوشتن و دیدن وبلاگ های دوستام قرار میدم .  خواهش می کنم دعا کنید امتحانات این ترم  را به خوبی بدم شیرینیتون با من چشمک

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من