مسافر تنها . . .

سه شنبه 23 دی

 هر بار برای مشاهده دروسم و انجام دادن فعالیت های درسیم باید عذاب بکشم چون مجبورم اتاق پسر دایی ام را به مدت طولانی تحمل کنم  . نمی دونم چرا وقتی پام رو توی این اتاق می گذارم هنوز هیچی نشده سر درد و سرگیجه می گیرم یه جای خالی نیست کتاب هام را روی میزش بگذارم در کمد دیواریش همیشه بازه و من از دیدن منظره توی کمدش سرم تیر می کشه کف اتاقش را هم به نظرم عید پارسال جارو کرده باشه البته امیدوارم .

دیروز وقتی داشتم درسهام را میدیدم زن دایی مهربون قلب(مامان سوزی ) با یه سینی خوراکی وارد اتاق شد دستش درد نکنه خدایش وقتی درس می خونم مامانم اینقده تحویلم نمی گیره فقط یه مشکلی بود چایشون بوی بدی می داد همون اول که وارد اتاق شد و عطر گندش به مشامم رسید فهمیدم چای کیسه ای احمد استفاده کردن ولی عوضش یه بشقاب ویفرهم همراهش اورده بود بازم جای امیدواری بود کلی تشکر کردم و از این حرفا وقتی از اتاق بیرون رفت یکی از ویفر ها را با ولع توی دهنم گذاشتم اولش  همچی خوب بود اما بعد مزه بد لیمو رو توی دهنم احساس کردم وای تا حالا ویفر با طعم ترش اونم با این مزه بد نخورده بودم نه می تونستم تفش کنم نه می تونستم قورتش بدم بلاخره با خودم مبارزه کردم یه طوری قورتش دادم .سبز

اما دیگه نمی تونستم بیشتر از این خودم را شکنجه بدم و چایی را هم سر بکشم تازه درسهام هم تموم شده بود زودتر می خواستم فرار کنم .

یه لحظه فکری به سرم زد با یه حرکت ورزشی پریدم و پنجره را باز کردم  فنجون چایی را از طبقه دوم توی حیاط خلوت خالی کردم فقط دعا دعا می کردم کسی از اون پایین رد نشه مخصوصا کارگر خاله ام اینا که دیگه وقت رفتنش بود .

وقتی از پایین صدایی نشنیدم  خیالم راحت شد اوه پنجره را به سرعت بستم و وسایلم را جمع و جور کردم . سینی را هم با یه دست دیگه ام گرفتم و از اتاق بیرون امد دایی و زن داییم توی هال داشتن چایی میل می کردن با دیدن من . . .

داییم گفت : درسات را دیدی دایی ؟(من که همش داشتم خاطره می نوشتم نیشخند)

من : بله بله دست شما درد نکنه

دایی : چایت را خوردی ؟

من : بله بله دست شما درد نکنه دروغگو

دایی : بچه درساتو را بخون ؟ درساتو را بخون بچه ؟( من نمی دونم منظورش از این حرفا چی بود نکنه فهمیده باشه . . . . ؟)تعجب

من : بله بله دست شما درد نکنه ببخشید مزاحم شدم  با اجازه خدا نگهدار شما

پ.ن : سامانتا و مامانش وخاله ام حتی سوزی برای انجام این تحقیق کمکم کردن خیلی بی معرفتی اگه استادم به خاطر یه تاخیر کوچولو نمره ام را نده من ناراحت خودم نیستم خجالت زحمت این تفلکی ها هدر میره ؟!

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من