بدون شرح

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

به قول شاعر :مشکی رنگه عشقه!

دلم خیلی گرفته پارسال همین موقع من خونه مادربزرگم بودم و مسئول آشپزخونه و تمام ده روز محرم از مهمون های امام حسین (ع) به نحو احسن نیشخند پذیرایی می کردم

اما امسال باید بشینم تو خونه و مامانم تنها میره تهران گریه چون امتحان دارم ، ولی اصلا نمی تونم روی درسام تمرکز کنم چون دلم همش اونجاست ، هی دلم شور می زنه ناراحت  آخه فکرشم نمی تونم بکنم آشپزخونه را بسپارن به سوزی و سا مانتا تعجب اون طفلکی ها که یکی می خواد مواظب خودشون باشه خنثی

آخی دوباره یاد خاطرات پارسال افتادم چه محرمی بود با وجود اینکه مثلا سوزی و سامانتا دختر دایی های گرامی هم توی آشپزخونه ایستاده بودن اما همه کارها روی دوش من بود خدا کمک کرد واگرنه با اون همه مهمون . . . .

یادش بخیر اون روزی که کمر همت را بستم که تنهایی روضه مادربزرگم اینا را بچرخونم و خدا هم تنهام نگذاشت گریه  راستی اون روز هم دلم گرفته بود نگران

یادش بخیر ده روز سخت که هر ساعتش هزار ساعت بود برام و روم سیاه چه خرابکاری های که نکردم زبان 

باور نمی شه چه زود گذشت ناراحت 

باز آسمان دل ، چه شد ابر عزا گرفت ؟  ***  باز آه و ناله صحنه عالم فرا گرفت

این نوحه از کجاست ، که باز از نوای غم   ***  بلبل به باغ و گل به گلستان عزا گرفت 

عزیز فاطمه ،خودت خوب  می دونی از بچگی با عشق تو بزرگ شدم ، این ده روز را چطوری طاقت بیارم گریه

دیگر از آتش عشق تو بجان آمده ایم *** تا سر کوی تو از شوق دوان آمده ایم

نور عشق تو کشیدست مرا کوی بکوی *** به تمنای وصالت چو شبان آمده ایم

پیرهن ،  پیک وصال است چو در وادی عشق  *** ما به پیراهن احرام ، از آن آمده ایم

آب زمزم چه کند با جگر سوخته ای *** چشمه وصل تو کو ؟، تشنه لبان آمده ایم

گرچه خاموشی لب ، شیوه عشاقِ تو بود  *** لیکن این بار دگر ، ما به زبان آمده ایم

راه دور است ، ولی عشق چو طوفانی شد  *** راه این بادیه چون ریگ روان آمده ایم

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

وقتی گوگولی مهم می شود !

بعد از عمری نمردیم و در یکی از این جشن های دانشکده مجازی هم شرکت کردیم واقعا که افتضاح بود تنها نکته مثبتش دیدن دوستان مجازی بود که از طریق نت و از پشت سیستم  هر روز و 24 ساعته حضور داشتند .

حیف وقتی که تلف شد ناراحت سه روز از عمرم را هدر دادم اونم تو این گیرو ویر نزدیک امتحانا و همون بحران همیشگی و فشارو  استرس ناشی از آنکلافه !! گول دعوت نامه هاشون را خوردم مثلا می خواستن به عنوان دانشجوی ممتاز از من قدردانی کنن ، واقعا که با اون قدر دانیشون ، مراسم به حد کافی خسته کننده  و بدون پذیرایی برگزار شد و در آخر هم با اون لوح و یادبودی که مثلا تقدیم بنده کردن بیشتر ابروشون را بردن و ابروی من را هر کی لوح و تندیسم را دید کلی بهم خندید .نگران

این مدت این قدر سرم شلوغ بود که نتونستم آپ بشم و فکر کنم تا آخر امتحاناتم هم نتونم آپ بشم بعد از اون هم احتمالا نمی رسم آپ بشم گریه  این همش عوارض شوک ناشی از اون مراسم بود هر موقع یادم می افته حالم بد می شه سبز 

از وقتی دانشجوی ممتاز اعلام شدم خیلی مورد توجه واقع شدم نیشخند هر کسی می رسه یه چیزی بهم می گه ، خلاصه یا با طعنه مسخره می کنند یا برای اینکه تو تحقیق ها و تمریناشون کمکشون کنم کلی الکی پاچه خواری می کنن ، تازه چند نفر هم به زور شماره تلفن از من گرفتن ، واقعا که تعجب  بین خودمون بمونه یه جورای مهم شدم زبان

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من