زیاد هم ترس نداشت !!

حالا که خوب فکرش را می کنم ! تازه دارم می فهمم ، نه زیادم بد نیست ، اوضاع را می گم ! شاید به نظر خیلی افتضاح بیاد یا حتی تصور کنی دیگه بد تر از این هم مگه می شه ؟ اما باور کن ، اگر می تونستی از چشمهای اون به همه چیز نگاه کنی دیگه بهتر از این نمی شد؟

خیلی سخته وقتی طرف مقابلت با لبخند نگاه تو را دنبال می کنه چشمات را ازش دریغ کنی ! و سخت تر از اون وقتی بهش نگاه کنی . . . . . . . .اولین سوالی که ازت بپرسه این باشه چقدر چشمات قرمز شده ؟

بگذریم . . . . .  . . . گذشتیم اما از ما نگذشت ،( روزگار را می گم ! کاش دست از سرمون بر می داشت !!)

همین که پاسخنامه امتحانم را تحویل می دم و از سالن امتحان خارج می شم همه دوره ام می کنن ! گاهی دلم می خواد فرار کنم ؟! تا به خودم میام متوجه می شم ورقه ام دست به دست چرخیده و تمام بچه ها جوابای منو چک کردن ! یکی می پرسه مطمئنی سوال 23 ، ب می شه ؟ می گم نه : ولی فکر کنم ب می شه !

اون یکی می گه سوال 18  ، ج نیست الفه من مطمئنم ، می گم : شاید ولی فکر کنم الف درست باشه !

اون یکی می گه جوابا را زدی : می گم بله ، ورقه را از دستم می کشه و منو به دنبال ورقه ام می کشونه ؟

بعد همه با ناراحتی به من نگاه می کنن و آه می کشن ، انگار که همش تقصیره منه که جوابام با بقیه فرق داره !

این طوری نمی شه بیشتر از اینکه از امتحان بترسم از بچه هایی که پشت در کلاس انتظار منو می کشن باید بترسم ؟

 

 

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

یا امروز یا هیچ وقت !؟

می دونی برای پروانه هایی که نتونن از پیله شون بیرون بیان چه اتفاقی می افته ؟ برای همیشه توی خاطره ها یک کرم باقی می مونه !! می دونم که از پسش بر میای ، پرواز کن ، پرواز کن . . . . .

 یا امروز یا هیچ وقت دیگه ؟!!!

 دو تا امتحان سخت را به سلامت رد کردم ، اما تازه اولشه !استرس  خدا را شکر پرونده مهمونی و بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب  خجالتزبان بسته شد ، اینا هم خوب منو گیر آوردنا ، همیشه سر به زنگا شب امتحان پیداشون می شه منتظر تفلکی مادر خانمی که این وسط بین ما گیر کرده ، باید یه پلاکارد پشت در اتاقم با خط درشت و به همه زبونها  بزنم تا اطلاع ثانوی از پذیرش هر گونه بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب معذورمقهر

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

چیزی شبیه معجزه !

هفته دیگه امتحانات پایان ترم دانشکده شروع می شه ، گریه فقط چیزی شبیه معجزه می تونه به دادم برسه نگران فعلا که جزوه ها را جلوم باز می کنم کمتر از دو ساعت خوابم می گیرهخمیازه و هر چقدر هم با خودم مبارزه می کنم آخر سر هم خواب بر من غلبه می کنه و سر جای خودم زیر میز کوچیکم یه کتاب یا هر چیزی که دم دست باشه را بالش می کنم و خواب

شب امتحان

وای بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این شاگرد اول دانشکده چطوری می تونه اینقدر درس بخونه سوال من اگر شانس بیارم و خیلی سر حال باشم و به قول خاله نرگس دماغم چاق باشه تازه یکمی که درس می خونم  یهو متوجه می شم که ساعت هاست که از این صفحه جلو تر نرفتم و تمام مدت در حال خیال بافی و نقاشی گوشه جزوه هام بودم    به قول استاد عوامل شیمیاییمون : شما که اینقدر هنرمندین ،چرا نرفتید دانشکده هنرهای زیبا اسم نویسی کنید.

 با همه این بدبختی ها همیشه از نتایج امتحاناتم راضی بودم ، خودم هم دقیقا نمی دونم این دلیلش چیه؟ !  اما مطمئنم که  دعای پدر و مادر و دوستان و آشنایان همیشه معجزه می کنه ؟

خیلی با حالی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

وقتی تمام دلیل ها به تو ختم می شه و تو علت تمام معلولهایی ، عقل و زبان قاصرند از درک و توصیف رحمت بی انتها و بی منت تو ، اینجاست که برای پایان بخشیدن به این حیرت و سرگشتگی بازم از کلام تو کمک می گیرم :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ(1)به نام خداى بخشاینده مهربان (1)


الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِینَ(2)ستایش خدا را که پروردگار جهانیان است. (2)


الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ(3)آن بخشاینده مهربان، (3)


مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ(4)آن فرمانرواى روز جزا. (4)


إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ(5)تنها تو را مى پرستیم و تنها از تو یارى مى‏جوییم. (5)


اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ(6)ما را به راه راست هدایت کن: (6)


صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیرِْ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ(7)

راه کسانى که ایشان را نعمت داده‏اى، نه خشم گرفتگانِ بر آنها و نه گمراهان. (7)

پ.ن : تا آخر امتحاناتم خدا نگهداربای بای و مثل همیشه التماس دعا لبخند به همین سادگی ، به همین خوشمزگی چشمک

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

پروژه سیب زمینی و هویج !

اصلا باور نمی شه تقریبا 8 روز دیگه امتحانم شروع می شه اولین امتحانم آشنایی با کتب رجال شیعه است استرس اسمش هم وحشتناکه ، و بدتر از همه اینکه تا حالا لاش را هم باز نکردم وقت تمام

این دو روزه که خیلی سرم شلوغ بوده چون دو تا روزمهم در پیش داشتیم یکیش میلاد امام جواد (ع) بود و دیگری هم که در راهه میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر تمام دیروز جزوه تفسیر را گذاشته بودم روبه روم و داشتم یه گوشه اش طراحی می کردم زبان بعد متوجه شدم جزوه م به اندازه کافی جای خالی نداره بقیه اش را توی یه دفتر ادامه دادم و شروع کردم به کشیدن طرح های جدید برای تزیین کیک روز پدر نیشخند هزارتا مدل را امتحان کردم تا بلاخره یکی دو تا از طرح ها به دلم نشست وقتی سرم را بلند کردم متوجه شدم ساعت 7شده و دیگه درس خوندن کافیه زبان وقت تماشای سریاله خجالت 

امروز هم که مامانم کلاس داشت تازه روزه هم بود تصمیم گرفتم خودم آشپزی کنم .دیروز چندتا سایت آشپزی را بررسی کردم چندتا دستور اشپزی هم گرفتم اما تمام موادلازم مورد نیاز هر کدوم از اینها را نداشتیم تصمیم گرفتم با موادی که داریم یه غذای جدید اختراع کنم چون من یا آشپزی نمی کنم یا یه غذای جدید را امتحان می کنم عینک

تصمیم گرفتم که خودکفا باشم و با موادی که در خونه داریم یه چیزی بپزم ، در نتیجه پروژه سیب زمینی و هویج را اجرا کردم یه غذای با قارچ و سیب زمینی و هویج پختم که هنوز براش اسمی در نظر نگرفتم مژه

نتیجه کار بد نبود آقای پدر که منزل تشریف نداشتند مادرخانمی هم که روزه بودن می مونه گیگیلی خان هر چند می دونم اصلا سلیقه نداره اما چاره ای نیست مجبور بودم روی گیگیلی امتحانش کنم نیشخند

خدا را شکر الان چند ساعتی از نهار می گذره و هنوز زنده ایم خجالت

پروژه سیب زمینی                        پروژه سیب زمینی

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: هنوز تصمیم نگرفتم برای آقای پدر چی هدیه بگیرم ، اما اگر وقت کنم حتما برایش یه کیک میپزم ، شیطونه می گه براش کیک هویج بپزم نیشخند به این می گن الگوی مصرف شیطان راستی اگر یه موقع دیدین غیبم زده نگران نباشید اطلاعیه ندید ، در به در دنبالم نگردید مژه بر می گردم به همین سادگی . . . نیشخند

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : غذا ، روزگار من

هشدار برای من !

مدتیه از مسافرت برگشتم ، اما هنوز تو حال هوای خونه مادربزرگه هستم ، آه خونه من ، خونه آرزوهام ، خونه کودکی هام ، به قول اشکی جون : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا برای خود دل تنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم زبان

اما باید از این رویای شیرین و خیالات شیرین تر از خودش دست بکشم وفعلا قصه های تلخ و شیرین خونه مادربزرگه را از ذهنم دور کنم . چرا که تا کمتر از بیست روز دیگه امتحانات پایان ترمم شروع می شه و مثل همیشه از انجایی که تمام این ترم لای بیشتر جزوه هام را باز نکردم یه فکری برای بدبختی شبای امتحانم بکنم چشم

نمی دونم چرا هر وقت امتحان دارم یاد مرگ و قبر و آخرتم می افتم ؟!! انگار که دیگه کارم تمومه وقت تمام و  وجدان  برره ایم  که تازه از خواب پاشده خمیازه هی زیر گوشم می گه  بی چاره واسه امتحانای این دو روز دنیات اینقده غم و غصه می خوری و دست و پا می زنی ، اما فکری برای امتحان بزرگتر و سخت تر آخرتت هم کردی  استرس

به قول استاد شیرین سخنم دکتر میر باقری : این دنیا محل درس و امتحانه و آخرت محل رو شدن کارنامه و نامه اعمال ، پس اصلا حواست هست که هر لحظه داری امتحان می شی و خودت بی خبری تعجب

خدایا ، من هنوزم پشت درم ، چی می شه منم به جمع دوستان و بندگان خالصت راه بدی ، دلم آب شد از بس از محبت و لطف و عنایت تو نسبت به آنها شنیدمو خودم تو تنهایی پشت در ،  آه دلتنگی کشیدم !

می دونم من کجا و اونها کجا اما ،

خدایا اگر بنده ای بدکارم

شوق رحمت دارم

اشک غم می بارم

بی قرارم

اینقدر در می زنم تا بلاخره یکی دلش بسوزه و در وا کنه ،

سلاح من چشمان ترم

من به پشت درم

جان مولا وا کن

جان مولا وا کن

بی قرارم

پ.ن: دوستان عزیزم ممنون که به وبلاگم سر می زنید اما احتمالا تا اطلاع ثانوی ممکنه نتونم مهمون وبلاگای قشنگتون باشم ، برام دعا کنید . جبران می کنم بازم با شیرینی خجالتنیشخندبه همین سادگی به همین خوشمزگیقلببای بای

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من