دکتر گوگولی!

٣٠/خرداد/٨٨

خسته شدم از بس پشت مانیتور نشستم ،گفتم برم پایین ببینم مامان و برادرم در چه حالن اخه قراره بریم تهران ،هر چند تو این اوضاع اصلا خوشم نمی یاد  اما قبل از امتحانات باید یه سری به چشم پزشکم بزنم چاره ای نیست باید بریم .

چه بوی بدی توی خونه پیچیده ، وقتی رفتم ببینم توی اشپزخونه چه خبره ، وای انگار یه سطل اب سرد ریختن رو سرم ،بازم مرغ ،آه پس بگو این بوی بد از کجاست ؟!

آقای پدر باز وقت گیر اوردن دم رفتنی چند کیلو مرغ خریدن مامانم هم تفلک چاره جز تیکه کردن و فریز کردن مرغ ها نداشت ، وای ببین چه به روز آشپزخونه آوردن چه کثافت کاری شده ،آهسبز حالم از بوی لاشه مرغ بهم می خوره ، مخصوصا وقتی مجبور باشم من ظرفاش را بشورم منتظر

برادرم که خیلی شیک نشسته بود بالای سر جنازه های مرغ و فقط از خودش اظهار فضل می کرد هی می خواست به رخ من بکشه که مثلا خیلی دام پزشکه ، هی لاشه ها را بررسی می کرد و می گفت : این گوشتا مشکوکه ، مشکوک به نیو کاسل ، مشکوک به گامبوری  ،مشکوک به برونشیت . . . . عینک

باحرفاش بیشترحالمون را بهم می زد ؛ منم که به خاطر رشته قبلیم یکمی اطلاعات پزشکی داشتم خواستم مثلا جلوش کم نیارم گفتم : تازه مشکوک به پنومونی هم هست نگاه کن توی غضروفاشون خون جمع شده از خود راضی

بهم کلی خندید گفت : اِ نه بابا  خندهخوب شد شما بهداشت حرفه ای را ادامه ندادی ، واگرنه مصدوم از شدت خونریزی جلوت تلف می شد تازه سرکار به این نتیجه می رسیدی که بیمار مشکوک به خونریزیه تعجبخجالت البته تقصیر تونیست ، این جزوه هاتون بی محتوا و سطحیه !!!تعجبمنتظر

خیلی از دستش عصبانی شدم عصبانی، حالا مدرک کاردانی دامپزشکیش را به رخ من می کشه بهش گفتم : همینه دیگه از یه مامای گاو زبان  ، بیشتر از این هم انتظار نمی ره جزوه های  من سطحیه قهر؟!

اما از آنجایی که من و گیگیلی (یعنی برادرم خجالت) همیشه زود با هم به تفاهم می رسیم ، به این نتیجه رسیدیم که تقصیر ما نیست هر چی هست زیر سر در س و دانشگاهه ، خدایا کی می شه این عذاب تموم شه ، بعدش هم به نشانه اعتراض چندتا شعار ضد درس و دانشگاه هم دادیم ( بد جوری جو گیر شدیم  دیگهزبان )

شعار این هفته که من و گیگیلی ساختیم  :

بسه دیگه کافیه

این جزوه ها سطحیه

پ.ن: خدا را چه دیدی ، شاید این اعتراضات به خیابان ها هم کشیده شد ، و جمع کثیری از دانشجویان و روشن فکران هم به جمع ما اضافه شدن و یه موج مخمل زرشکی زبانهم راه افتاد .

 

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

شما که نمی دونید؟

 

28/خرداد/88

چند وقته خیلی بد عادت شدم بعد از نماز صبح به جای اینکه سر به سجده بگذارم و سجده شکر را به جا بیارم ،خیلی شیک سرم را می ذارم کنار مهر و روی سجاده پخش می شم خجالت  ولی خداییش خیلی حال می ده چه آرامشی ،وای چه صفایی ، انگار سرم را روی پاهای خدا گذاشته باشم مثل یه بچه راحت به خواب می رم .خواب

خدایا نمی دونم کارم خوبه یا بد اما اگر فرشته ها باز خواستن گیر بدن بهشون بگو:

بنده ام خسته و دلشکسته است ، شما که نمی دونید دلشکستگی یعنی چی ؟

 و باز هم این شعر را زیر لب تکرار می کنم  و آروم به خواب می رم :

خدایا اگر بنده ای بد کارم

شوق رحمت دارم

اشک غم می بارم

                                           بی قرارم . . . .

سلاح من ،چشمان ترم

من ، به پشت درم

جان مولا وا کن

جان مولا وا کن

جان مولا وا کن

                                                           بی قرارم . . . .

 

 

پ.ن : هیچ سبزی ، سبزتر از سجاده من نیست . خدایا شکرت قلب

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

البته با اجازه . . . . . . !

27/خرداد/88

این روزها از بس کارهای عقب مونده دارم فرصت ندارم حتی به کارهای روزمره خودم هم برسم چه برسه به نوشتن خاطرات مخصوصا که نوشتن خاطرات دل خوش می خواد . که البته دل خوش سیری چند ؟!

از این فرصت استفاده کردم در حالیکه استاد مجازی عزیزم در حال شرح درس است من هم این طرف در حال انجام کارهای عقب مونده خودم هستم . البته با اجازه استاد !خجالت

راستی می دونی نظر من راجع به قالب جدیدم چیه ؟

این قلب گوشه صفحه منو یاد یه کیک آلبالویی قلبی شکل می اندازه( مخصوصا که قالب مورد علاقه من قلبه و بیشتر کیک هام را به شکل قلب می پزم )که با یه چاقو  در حال تقسیم شدنه ، به نظر خوشمزه میاد نـــــه  خوشمزه

 

26/خرداد/88

کم کم از اینکه مدیریت و سرگروهی هشت درس را به عهده گرفته ام احساس پشیمونی می کنم . به قول معروف مثل یه پرنسس تو گِل موندم زبان فکرش هم نمی کردم که آنقدر مباحثات درسی گروهم مورد توجه دانشجویان مجازی قرار بگیره و این قدر درخواست عضویت داشته باشم و حتی مجبور بشم خیلی ها را به خاطر تکمیل ظرفیت گروه رد کنم . از اول هفته پای مسنجر نشستن و به سوالات درسی همکلاسی ها پاسخ دادن و بحث و مناظره کردن خسته ام کرده بود . دیگه به هیچ کاری نمی رسیدم همه وقتم را این بچه ها گرفته بودن که به خاطر بسته شدن یاهو مسنجر خدا را شکر فعلا آزاد شدم . احساس خوبی دارم ، هر چند که می دونم زیاد دوام نخواهد داشت اما همین چند روز خودش مثل یه مرخصی اجباری می مونه خیلی عالیه . . . . پس تا می تونم باید از تعطیلات لذت ببرم.

 

25/خرداد/ 88

بعضی کلاس های آنلاین که با حضور استاد برگزار می شه به خاطر این مشکلات و بسته شدن یاهو مسنجر لغو شد و همه بچه ها از این بلا تکلیفی و علافی عصبی شدن ! بابا چرا دیگه یاهو را بستین ؟!!

 

٢۴/خرداد/٨٨

روزت مبارک عزیزترینم. می دونم که هر کاری بکنم باز هم جبران زحمات عاشقانه تو نیست . از این ناراحتم که امسال نتونستم برای روز مادر کیک بپزم دل شکسته اصلا فرصت نشد چه حیف چه بد نگرانوقتی کیکی که پدرم خریده بود را باز کردیم انگار آب یخ ریختن رو سرم ، چرا خامه ای نخریدینتعجبپدر گفت : با اینکه به بهترین شیرینی فروشی رفتم اما وقتی دیدم روی شیرینی های خامه ایش مگس نشسته ترجیح دادم کیک ساده بخرم ،نمی دنونید مگسه چه حالی می کرد رو خامه ها سبز 

وقتی کیک را تقسیم کردیم مامانم گفت: این اصلا به پای کیک های خودت نمی رسه کیک های تو یه چیز دیگه است خجالت اما برادر کوچیک بد جنسم مثل همیشه برگشت گفت: نخیر، این کیکه  هم به بد مزگیه کیک های توهتعجبمنتظر

 

23/خرداد/88

خوب راستش هر چی فکر می کنم دقیقا اتفاق خاصی به ذهنم نمی رسه اما این یه جمله را برای خالی نبودن عریضه می گم حالا که همه توی این روزها شعار می دن من هم برای خودم یه شعار ساختم :

شیرینی می خورم ، پس هستم

به همین سادگی ، به همین خوشمزگیچشمک

 

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من

بودنت را بسرای . . . .

نبودن ، نیست شدن ،رفتن ،تمام شدن را باور نمی کنم .

گفته باشم : تا زنده ام ، شکست را باور نمی کنم .

16/خرداد / 88

خدا یا اگر بنده ای بد کارم

شوق رحمت دارم

اشک غم می بارم  ، بی قرارم . . . . . .

هر وقت می شینم پای مانیتور بجز سر کلاسهای مجازیم در هر حالی که باشم  نوای این نوحه باید توی گوشم زمزمه کنه ، یه جورای مثل قرص مسکن می مونه آرام بخشه نمی دونم چطوری می تونم زیر لبم این نوحه را زمزمه کنم  و اینجا هم وبلاگم را آپ کنم .

 از دست این به ظاهر طرفدارای نامزدها دو شبه که آسایش نداریم ؛ خوبه توی کشور ما لا اقل هر چهار سال یه بار بعضی ها آزادی پیدا می کنند به بهانه های مختلف دور هم جمع بشن و خودشون را خالی کنن . . . . . . . . اون وقت می گن تو کشور ما آزادی نیست ؛ بابا آزادی از این بیشتر ، تفلکی ها دلم هم براشون می سوزه ، انگار می خوان تلافی این چهار سال را در بیارن ،خنده دار تر از همه اینکه ماموران محترم پلیس تازه حدود ساعت دو بامداد یه تکونی بخودشون می دن و با صدای آژیرهاشون جمعیت سرخوش و رقصان را متفرق می کنن ، به قول ننه هری : کی نظر تو را خواست به کار خوت برس.

خدایا اگر بنده ای بدکارم

شوق رحمت دارم

اشک غم می بارم ، بی قرارم

سلاح من چشمان ترم

من به پشت درم

جان مولا وا کن

جان مولا وا کن

جان مولا وا کن

بی قرارم . . . . . .

پ.ن : فکر نکنی بی خیال افسردگیم شدم ها نخیرم ، افسوس هنوزم زیر نظر خودم دارم دوران نقاهتم را می گذرونم زبان آخه روانپزشکی بهتر از خودم پیدا نکردم نیشخند

تازه کلی شعر در پیتیه سوزناک هم گفتم که محصول دوران افسردگیه ، خدایش افسردگی هم عالمی داره ها . . . . .

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

حافظ دل خوشی داری ها. . . . .

این حضرت حافظ هم دل خجسته ای داره ها این را برای دختر پاییزی گذاشتم تا بدونه من همیشه بهش سر می زدم  گاه گاهی هم یه تفألی به حافظش می زدم اما همیشه وبلاگش نصفه باز می شد و قسمت لینک نظارتش توی صفحه نبود

به هر حال از همه دوستان عزیز وبلاگی خودم خداحافظی می کنم بامن حرف نزنخداحافظ شاید برای همیشه

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

شکست خورده !

کم کم دارم باور می کنم که بعضی از آدم ها حتی نمی تونن یک شکست خورده باشند افسوس نمی دونم چرا وقتی می خوام وبلاگم را حذف کنم دلم می سوزه تعجب هی می گم شاید کسی بخواد برام پیام بگذاره اون وقت من چطوری پیام های دوستانم را بخونم یا اینکه شاید یه روزی باز دلم بخواد یه چیزی بنویسم انوقت دوستان قدیمی و همراهم را از کجا پیدا کنم ناراحت

خودم هم می دونم این ها همش بهانه است ، دیگه حرفی برای گفتن ندارم لااقل الان ندارم یه ماه دیگه هم امتحانات پایان ترم دانشکده شروع می شه و دیگر اصلا وقت نمی کنم حتی سری به وبلاگم بزنم ، افسوس

من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک

نمی دونم چرا اما این بار هم به دلم یه فرصت دیگه می دم شاید به آرزوش رسید

         خدایا تو می دونی هیچ وقت دوست نداشتم نا امید باشم

              و هیچ وقت دوست نداشتم یه شکست خورده باشم

             همین حالا به کمکت نیاز دارم

         خدایا. . .

درحضور خدا

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : روزگار من