وخدایی که در این نزدیکی است . . . .

نامه ای به خدا:

 وجودت را با تمام وجودم احساس می کنم  نزدیک خیلی نزدیک ،  انگار منتظر بودی تا صدات کنم تا صدام کنی شاید هم تو اول صدام کردی که من صدات کردم ؛ دیگه سردم نیست من خوبم اما هنوز کمی می ترسم ، کبریت اول را که روشن کردی تمام وجودم روشن شد ، گرم شد اما هنوز راه تاریکه و طولانی و ترسناکه و من فقط همین یه کبریت را دارم می ترسم ،نکنه کبریتم تموم بشه و دوباره همه جا سرد و تاریک بشه ، می ترسم می شه  برای همیشه پیشم بمونی ؟

 

روزنوشت گوگولی :

خمیازه خوب خیلی خوابم میاد چی کار کنم چند شبه درست حسابی نخوابیدم ، این روزها ظاهرا به همه خوش می گذره الا به من چراش را گفتن نگم نیشخند یخچال که شده قنادی پر از جعبه های شیرینی اونم از نوع خامه ای ، مادرخانمی چند وقته دست از آشپزی کشیده به بهانه ای که تو هم باید اشپزی یاد بگیری و دربست آشپزخونه را تحویل بنده دادن من مثل همیشه از نبوغ و استعدادهای خود در کشف و اختراع غذاهای جدید استفاده می کنم این وسط فقط یه مشکلی هست ، نمی دونم چرا فقط مادرخانمی از دست پخت من تعریف و تمجید می کنن ، امروز املت اسفناج مخصوص سراشپز پختم خودم که خوشم امد وقتی از بقیه نظرخواهی کردم ، نتیجه یه رای ممتنع از اقای پدر یه رای مخالف (مثل همیشه ) از گیگیلی ؛ یه رای موافق (طبق معمول ) از مادر خانمی دریافت کردم و آخرش بلاخره نفهمیدم دست پختم خوبه یا نه متفکر

این روزها دلم برای گوگوجی (خان داداش) خیلی تنگ شده این گیگیلی(فسقل داداشزبان) که جز حالگیری کاری بلد نیست ؛ کاش اینجا بود هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی اینقدر به بودنش در کنارم احتیاج پیدا کنم افسوس 

 

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸