عجب روزگاری شده . . .

عجب دوره زمونیه ها فکرش را بکن  خیال باطل دانشجوی مجازی لبخند امتحان پایان ترم  مکالمه عربی مجازی مژه تقلب های مجازی نیشخند در آخر هم کارنامه های مجازی زبان

تفلک دوستم کلی ترسیده بود وقتی آموزشیار از بقیه  امتحان میگرفت همش پی ام میداد وقت تمامهمچی یادم رفت  ؛ همش از سرم پرید. . .

 بهش حق میدادم منم همین حس  رو داشتم اما به روی خودم نمی آوردم کلی بهش روحیه دادم اما فایده ای نداشت درسهای مکالمه 3 خیلی سخت و سنگیه .

اسمم صدا کرد وای هول شدم از یه طرف پی ام های مکرر دوستم و از طرف دگه صدای آموزشیار که به زحمت می شنیدم دونه دونه همه سوالاتش را جواب دادم خدارو شکر توی لغات و معانیش مشکل نداشتم اما توی جمله سازی استرس دست گذاشت روی مطلبی که خوب نرسیده بودم حفظش کنم ولی اینجا بودکه به یاری خدا مثل همیشه یه جمله ای ازخودم ساختم اصلا باور نمی شد فکر کردم الان  ازم غلط می گیره تا امدم من من کنم و جمله ام ا عوض کنم گفت : نعم نعم سیدة . . . . . لا بأس . فکر کنم منظورش اینه که نمره کامل را گرفتم تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comدیگه از ذوقم نرسیدم ازش بپرسم  چند شدم خداحافظی کردم .  تاآمدم کنفرانس را ببندم یهو دوستم با التماس از من خواهش کرد جلسه را ترک نکنم بهش برسونم دلم سوخت گفتم ثواب داره بلاخره زکات العلم نشروه ( زکات دانش نشر ان است نیشخند)

 

هر چی آموزشیار می پرسید تند تند  علامت 1 می فرستاد من هم همزمان براش جواب را می فرستادم و اون پاسخ می داد خجالت تا اینکه به قسمت جمله سازی رسید از اون چه میترسیدم به سرم آمد تعجب آموزشیار گفت با( تَمَکَّنَ) جمله بساز . . . . . . .

فوری برام 1 زد

منم دقیقاجمله کتاب رابراش فرستادم به امید اینکه اشتباه نکنه و راحت بخونه :

تمکن علی من الحج  . . . اصلا انتظارنداشتم یه راست علی را علا خوند ببینم نکنه شما هم همین اشتباه رو کردین منتظر  و همین شد که آموزشیار کلی بهش گیر داد  خدا خیرش بده قبل ازاینکه اوضاع بدتر شه و همچی لو بره یکی دیگه از بچه ها یه راست جمله دیگه ای برای دوستم فرستاد اما چشتون روز بد نبینه دوستم تا آمد حرف بزنه یه صدای زینگ توی کنفرانس پیچید البته سعی کرد زود تالک را ببنده اما دیگه کار از کارگذشته بود . فکر کنم اموزشیار هم فهمیده بود که بهش تقلب می رسونن نیشخند اما به روی خودش نیاورد .اوه

حیف شد کاش همه امتحاناتمون را به همین قشنگی ازمون می گرفتن نیشخندو مجبور نبودیم حضوری امتحان بدیم  . . . .

پ.ن : سومین باره که تو جناق شکستن  با مامانم  ازش می سوزم گریه یکی به من بگه چرا همه جناق ها تو بشقاب من پیدا می شه کلافه

پ.ن 2: تا آخر بهمن بله دقیقا تا سی بهمن دیگه این ورا آفتابی نمی شم هیچی نخوندم درسامم که اصلا نگاه نکردم خدا خودش بهم رحم کنه دوستان خیلی برای من دعا کنیداسترس. . .  گریه  . . . 

پ.ن 3: دلم برای وبلاگمنگران ؛ برای وبلاگ های قشنگ شما هم خیلی تنگ می شه قلب. اما . . . خداحافظ بامن حرف نزن

خداحافظ همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی امتحان دارم

خداحافظ به شرطی که دعا کنید برام


خدا حافظ کمی غمگین  و ناراحت


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده است


نه اینکه میشه باور کرد این آخرین پست ام است


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام


بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


خداحافظ خداحافظ…به همین سادگی اما بدمزگی نگران

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

زمزمه های عاشقانه

یکشنبه 29 دی. . .

شما هم قبول دارین دوای همه دردهای ما به دست خداست خیال باطل  من از این آیه های  قرآن خیلی خوشم می یاد اینا زمزمه های عاشقانه حضرت ابراهیم (ع) با خدا ست :

الَّذِى خَلَقَنىِ فَهُوَ یهَْدِینِ(78)

آن که مرا بیافریده سپس راهنماییم مى‏کند، (78)


وَ الَّذِى هُوَ یُطْعِمُنىِ وَ یَسْقِینِ(79)

و آن که به من طعام مى‏دهد و مرا سیراب مى‏سازد، (79)


وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ(80)

و چون بیمار شوم شفایم مى‏بخشد، (80)


وَ الَّذِى یُمِیتُنىِ ثُمَّ یحُْیِینِ(81)

و آن که مرا مى‏میراند و سپس زنده مى‏کند، (81)


وَ الَّذِى أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لىِ خَطِیَتىِ یَوْمَ الدِّینِ(82)

و آن که امید مى‏دارم که در روز قیامت خطایم را ببخشاید. (82)

(سوره شعراء آیات 78تا82)

و قرآن پر از این آیه های عاشقانه است زلال ترین چشمه برای کسانیه که تشنه لب به دنبال حقیقت عشق می گردند و من امروز چقدر احساس تشنگی می کنم . . . .

 

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

امان از وقتی که عشقم قلمبه می شه . . . .

شنبه  28 دی . . .

 من ومامانم

دوشنبه امتحان مکالمه عربی دارم ولی هنوز لای جزوه هام را باز نکردم اشکال نداره هنوز وقت هست نمی دونم چرا امروز اینقده خوابم میادخمیازه نمی تونم بخوابم وقت ندارم  باید در سهای عقب افتاده ام را قبل از سی دی همه را ببینم واگرنه  کارم تمومه حذف می شم  تازه دو تا تحقیق هم رو دستم مونده که انجام ندادم .

مادرم روی تخت ، خودش را لای پتوی کرکی زردش پیچیده مثل یه جوجه شده دیگه نمی تونستم خودم را نگه دارم قلبخودم انداختم رو تخت کنارش و به یاد بچگیام کلی بپر بپر  ورجه وورجه کردم بعد سرم گذاشتم روی پاهاش مادرم خندید انگار اونم فهمیده بود هوای بچگیام را کردم . . . . خجالت

گفت : این پتو خیلی پشمالوه ادم را مست می کنه  من هر وقت زیر این پتو میرم زودی خوابم میبره .خواب

من گفتم : پس مامان اگه این طوره چرا من همیشه مستم ؟!!نیشخند

مامانم خندید و گفت  : چون تو دلت کتک می خواد ؟

هر دو باهم خندیدیم قهقههتوی دلم گفتم آدم مامان به این قشنگی داشته باشه مگه می شه مست نباشه .

من مست مــی عشقــم هوشیار نخوام شد

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

 

من و بابام

رابطه منو بابام خیلی خاصه نمی شه توضیح داد آخه خیلی خاصه ؛  خاصه دیگه گیر نده . . .  فقط می تونم بگم من خیلی شبیه پدرم هستم . شاید به خاطر همینه سطح توقعاتش ازمن خیلی بیشتر از برادرامه ؛  بابام می خواست برای داداش کوچولوم مبایل بخره منم که از این مبایل قدیمی که از بابام به ارث بردم خسته شده بودم  گفتم : پدر جان یکی هم برای من بخر خوب دیگه ،  این مبایل خیلی قدیمیه هیچی نداره  تازه قاتی هم کرده .

بابا رو به من کرد و با لحن بانمکی گفت : اِ. . . .  این چه حرفیه  میزنی !؟  تو که اهل ظواهر دنیا نبودی !!!!!!!! تعجب اصلا ازت انتظار نداشتم ؟

با اینکه بهم بر خورده بود ولی نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم . باشه بابا اینم بمونه . . . . . . منتظر

 

پ.ن : بابا کاش می شد بهت بگم چقدر دوسـِـــــــت دارم قلب. . . . . . اما همیشه دلم می خواست شبیه مامانم باشمچشمک . و اینکه من متعلق به همه شما هستم بغل

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

غریبه ی تنها

جمعه 27 دی . . .

اگه وبلاگم را آپ نمی کردم عمرا متوجه نمی شدم امروز چندم دی هست توی خونه مادربزرگم انگار زمان ایستاده و آدم ها همگی به خواب عمیقی فرو رفتند فقط صدای اذانه که سه بار در شبانه روز ما را بیدار می کنه تا پله های عروج به آسمان های هفتگانه  را برای رسیدن به محبوب بالا بریم . . .

تفلکی سوزی با چه حال روحانی غرق نماز بود اما با فریادهای  من از اون بالا افتاد پایین راستش من اصلا متوجه حضور اون توی اتاق نبودم فکر می کردم تنها هستم یهو احساس کردم دلم گرفته و نفسم بالا نمی یاد سینه ام سنگین شده بود با تمام توانم نفسهای باقی مونده ام را در سینه ای که پر از درد شده جمع کردم و با صدای بلند با تمام وجود فریاد زدم : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نه هنوز هم آروم نشدم این بار دیگه از ته قلبم عاجزانه فریاد زدم : خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. . . . . . . . . . . . . .

تازه راه نفسم باز شد و احساس راحتی کردم  آخیش . . . . چقدر چسبید حالا که هیچکی به حال من نیست خوبه یه بار دیگه هم امتحان کنم. . .  اما سوزی در حالیکه نمی تونست خنده اش را کنترل کنه از ته اتاق به طرفم آمد و کلی قور زد که نمازش را خراب کردم و حواسش را پرت کردم خجالت  چون تلویزیون هم روشن بود فکر می کرد با دیدن این سریال آخرین دعوت خیلی احساساتی شدم و نتونستم خودم را کنترل کنم کلی قور زد و گفت : عزیزم این فیلم مناسب گروه سنی تو نیست !!!خیلی دلش پر بود فکر کنم با مخ خورده بود زمین زبان ولی من هنوز ته دلم خالی نشده دلم می خواد بازم داد بکشم ناراحت.

دیگه وقته رفتنه کیفم را بستم چند بار جزوه هام را نگاه کردم مبدا چیزی جا بمونه میدونم که دیگه تا آخر امتحانات بر نمی گردم بازم غروب  ؛ غروب یه جمعه دلگیر دیگه و باز هم آواز شوم کلاغ ها ، نمی دونم چرا اینقدر  غروبهای جمعه غم انگیز هستن و امروز که همچی دست به دست هم داده تا رفتن من را سخت تر و سخت تر کنه . . . .

دل کندن خیلی سخت بود وقتی خاله ام این طوری به من نگاه می کرد انگار تمام امیدها و ارزوهاش را از دست میداد انگار . . . . . . .  ولی مامان و بابام این همه راه دنبال من آمده بودن و مهمتر از همه امتحاناتم نزدیکه  بازم سر دوراهی قرار گرفته بودم  خدایا چرا همیشه من باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم ؟ چرا یه بار نشده من بین خوب وخوبتر گیر بکنم ؟؟!!!!

خیلی سخته دل بریدن خیلی سخته ، ولی من قول دادم قوی باشم قول دادم محکم باشم پس نباید گریه کنم من می تونم اره من می تونم . . . . . . . نگران

من گریه نمی کنم من میدونم خدایی که من را وسیله قرار داد تا تنهایاش را پر کنم  تنهاش نمی گذاره نه من گریه نمی کنم گریهگریه

بازگشت به خانه . . .

وقتی رسیدیم هنوز  یوزارسیف شروع نشده بود  مامان و بابام برای خرید بیرون رفتن و من شام را آماده می کردم وقتی سفره را پهن کردم سریال هم شروع شد اما هنوز اونها بر نگشته بودن . دیگه طاقت نداشتم  خوشمزه تنهایی شروع کردم آنقدر محو تماشای یوزارسیف شدم که اشتباها به جای نون باگتی انگشتم را با چاقو بریدم خجالت فقط از این خوشحالم که هیچ کس نبود تا منو در اون حالت ببینه . . . .  انگار حق با سوزی بود این فیلم ها مناسب گروه سنی من نیست نیشخندزبان

PSC-News * صاویر سریال یوسف پیامبر

پ.ن : از این به بعد باید بیشتر به درسهام برسم باید برای آپ کردن وبلاگم برنامه ریزی کنم . یه روز خاصی را برای نوشتن و دیدن وبلاگ های دوستام قرار میدم .  خواهش می کنم دعا کنید امتحانات این ترم  را به خوبی بدم شیرینیتون با من چشمک

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

تو می تونی تو می تونی دووم بیار . . . .

پنج شنبه 26دی . . .

حالم بده سبز وای خدا جون الان روی میزش بالا میارم سبز  خدا بهم  رحم کنه سرم گیج میره هیپنوتیزم نه نباید این حرفا را بزنم باید به خودم تلقین کنم که . . .  نه من چقدر حالم خوبه به به به به من اصلا حالت تهو ندارم من که سرم گیج نمی ره من باید دووم بیارم من می تونم اره من می تونم .

نمی دونم چرا امروز اینقده حالم بده واقعا نمی دونم چرا ؟. . . . شاید بادیدن اون خرمگس خپل باشه که به نحو چندش آوری روی بند رختها آفتاب می گرفت . یا شاید هم به خاطر خبری بود که دوستم اول صبحی درباره تاریخ شروع امتحانات بهم داد . . یا شاید هم به این دلیل باشه که خیلی وقته هیچ کیک و شیرینی نپختم و به خاطر همین افسرده و بیمار گونه شدم ناراحت

فقط میدونم حالم خیلی بده البته مطمئنم حضور در این اتاق حالم را بدتر هم می کنه شاید بعد از ظهر یه کیکی چیزی درست کنم البته با این حالم زیاد مطمئن نیستم .

 

 

چهارشنبه 25 دی ...

حرف خاصی برای گفتن ندارم فقط بگم تصمیم گرفتم از این به بعد محکم  قوی و یکمی هم خشن باشم تا کسی نتونه حقم  را زیر پاهاش له کنه و من فقط مظلومانه نگاش کنم.

هر چند مطمئن نیستم بتونم خشن باشم چون حتی گربه ها هم از من نمی ترسن چه برسه ادم ها شاید به خاطر چشمامه چون وقتی توی آیننه نگاه می کنم می بینم که عاری از هر گونه پرویی و دریدگیه شاید اگه گوشه های چشمام یکمی کشیده تر بود بهتر بود با این چشمایی که شبیه گربه شرکه خوب معلومه هیچکی از من حساب نمی بره خجالت

ولی دلم خنک شد از اینکه نذاشتم راننده پرو و دریده حق ما را ضایع کنه به بهانه دربستی هم پول زور میگیره هم تازه وسط راه می خواد مسافر سوار کنه که چی 200 تومن کاسب شه واقعا که . . . . تازه تمام راه قور قور کرد بی ادب دلم می خواست یه پسگردنی از اون پشت نثارش کنم . مثل مادربزرگم که پسگردنیاش همیشه معروف خاص و عام بود نیشخند خاله ام می گه با تمام زیبایی و ظرافتش اما جذبه زیادی داشت طوری که هیچ مردی جرئت نداشت بهش چپ نگاه کنه کاش لااقل این جذبه را از مادربزرگم به ارث برده بودم .افسوس

چشم ها

در این دنیاکه نامردان عصا از کور میدزند. . . .

بیا مراقب عصای خود باشیم (چون طبق معمول بقیه اش یادم نیست نیشخند)

پ.ن : من تا حالا لای جزوه هام را هم باز نکردم به هیچ کدوم از درسام هم گوش ندادم  حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

مسافر تنها . . .

سه شنبه 23 دی

 هر بار برای مشاهده دروسم و انجام دادن فعالیت های درسیم باید عذاب بکشم چون مجبورم اتاق پسر دایی ام را به مدت طولانی تحمل کنم  . نمی دونم چرا وقتی پام رو توی این اتاق می گذارم هنوز هیچی نشده سر درد و سرگیجه می گیرم یه جای خالی نیست کتاب هام را روی میزش بگذارم در کمد دیواریش همیشه بازه و من از دیدن منظره توی کمدش سرم تیر می کشه کف اتاقش را هم به نظرم عید پارسال جارو کرده باشه البته امیدوارم .

دیروز وقتی داشتم درسهام را میدیدم زن دایی مهربون قلب(مامان سوزی ) با یه سینی خوراکی وارد اتاق شد دستش درد نکنه خدایش وقتی درس می خونم مامانم اینقده تحویلم نمی گیره فقط یه مشکلی بود چایشون بوی بدی می داد همون اول که وارد اتاق شد و عطر گندش به مشامم رسید فهمیدم چای کیسه ای احمد استفاده کردن ولی عوضش یه بشقاب ویفرهم همراهش اورده بود بازم جای امیدواری بود کلی تشکر کردم و از این حرفا وقتی از اتاق بیرون رفت یکی از ویفر ها را با ولع توی دهنم گذاشتم اولش  همچی خوب بود اما بعد مزه بد لیمو رو توی دهنم احساس کردم وای تا حالا ویفر با طعم ترش اونم با این مزه بد نخورده بودم نه می تونستم تفش کنم نه می تونستم قورتش بدم بلاخره با خودم مبارزه کردم یه طوری قورتش دادم .سبز

اما دیگه نمی تونستم بیشتر از این خودم را شکنجه بدم و چایی را هم سر بکشم تازه درسهام هم تموم شده بود زودتر می خواستم فرار کنم .

یه لحظه فکری به سرم زد با یه حرکت ورزشی پریدم و پنجره را باز کردم  فنجون چایی را از طبقه دوم توی حیاط خلوت خالی کردم فقط دعا دعا می کردم کسی از اون پایین رد نشه مخصوصا کارگر خاله ام اینا که دیگه وقت رفتنش بود .

وقتی از پایین صدایی نشنیدم  خیالم راحت شد اوه پنجره را به سرعت بستم و وسایلم را جمع و جور کردم . سینی را هم با یه دست دیگه ام گرفتم و از اتاق بیرون امد دایی و زن داییم توی هال داشتن چایی میل می کردن با دیدن من . . .

داییم گفت : درسات را دیدی دایی ؟(من که همش داشتم خاطره می نوشتم نیشخند)

من : بله بله دست شما درد نکنه

دایی : چایت را خوردی ؟

من : بله بله دست شما درد نکنه دروغگو

دایی : بچه درساتو را بخون ؟ درساتو را بخون بچه ؟( من نمی دونم منظورش از این حرفا چی بود نکنه فهمیده باشه . . . . ؟)تعجب

من : بله بله دست شما درد نکنه ببخشید مزاحم شدم  با اجازه خدا نگهدار شما

پ.ن : سامانتا و مامانش وخاله ام حتی سوزی برای انجام این تحقیق کمکم کردن خیلی بی معرفتی اگه استادم به خاطر یه تاخیر کوچولو نمره ام را نده من ناراحت خودم نیستم خجالت زحمت این تفلکی ها هدر میره ؟!

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

این روزهـا . . . .

روزهایی که گذشت . . . .

از وقتی آمدیم تهران خونه مادربزرگم برای دهه محرم تا حالا هنوز به خونه خودم برنگشتم همه رفتن و من تنها پیش خاله و مادربزرگم موندم تا خاله خودم را هر طوری شده دکتر ببرم آخی چه روزگاری شده بعضی وقتا فکر می کنم نویسنده معروف رمان بینوایان اگر اشتباه نکنم  ویکتور هوگو  اگر با خاله من آشنا می شد و قصه زندگی مادربزرگم و خاله م را می شنید حتما بینوایان دو را با الهام از شخصیت های آنها می نوشت و حتما کزت هم دلش واسه ی ما می سوخت با این همه . . . . .

تا شقایق هست زندگی باید کرد

اتفاقاتی که توی این مدت برام افتاده خیلی زیاده همین بگم که تمام کارهای خونه بزرگ مادربزرگم که البته خونه هم نمی شه اسمش را گذاشت به قول یکی از دختر دایی هام که اسمش را گذاشتم سامانتا از حسینیه هم حسینیه تره با من بود البته سوزی که دختر دایی دیگه منه و دوم دبیرستانه و سامانتا هم که دانشجوی ترم اخره  دو سال از من بزرگتره و انشا الله به همین زودی ها لیسانسش را بگیره و ملتی را راحت کنه دستیار های من بودن اما تقریبا همه کارها را خودم باید انجام میدادم یه جورای مسئولیت آشپزخونه با خودم بود .

زیر فشار این همه مسئولیت داشتم له می شدم گاهی هم خراب کاری می کردم خدا منو ببخشه یه بار سینی پر از شله زرد را تصادفا کوبوندم تو سر یکی از مهمون ها که داشت از سرجاش بلند می شد یه بار دیگه هم وقتی داشتم یه ظرف شله زرد اضافی به یه خانمی می دادم دستم خورد تو سر یکی دیگه  که همزمان داشت از زیر میز سرش را بلند می کرد و ظرف یه بار مصرف شله زرد  شوت شد اون طرف اشپزخونه و شله زرد های داخل اون هم مثل یه قالب کره افتاد بیرون تفلک وقتی سرش را بلند کرد با وحشت می گفت :چی شد چی شد  . . . . من نمی دونم جای دیگه ای نبود توی خونه به این بزرگی حتما باید کیفش را زیر میز آشپزخونه قایم می کرد

از همه بد تر روز تاسوعا بود که یکی از همسایه ها شیر نذر کرده بود اما خیلی دیر به دست ما رسوند دیگه آخرای روضه بود و همش اصرار می کرد که حتما باید امروز گرم بشه و بین مهمون ها پخش بشه ما هم عجله عجله ای  شیر را گرم کردیم و توش گلاب ریختیم و بین مردم پخش کردیم وقتی تقریبا تمام شیر ها را دادیم تازه یادمون آمد توی شیر شکر نریختیم بعضی از مهمون ها شنیدم که حالشون از مزه شیر به هم خورده اما تقریبا بیشتر مهمون ها شیرهاشون را خورده بودن چون اعتقاد داشتن هر چی تو روضه امام حسین بدن تبرک هست و نباید اون را دور بریزن من همش جلوی امام حسین احساس شرمندگی می کنم تا حالا این قده تو زندگیم خراب کاری نکردم به قول سامانتا که می گفت : این ژن معیوبیه که ما از بزرگترهامون به ارث بردیم و ما تقصیری نداریم که خانوادگی خیلی حواس پرت و خرابکار هستیم این ها همش ارثیه  و با این حرفا وجدانمون را راحت می کردیم.

مسافر تنها. . . . .

 

شنبه 21 دی

وقتی تنهایی خاله ام را می بینم دیگه غم وغصه های خودم یادم میره  . یه حس تازه ای تو وجودم بیدار شده نمی دونم یه چیزی شبیه احساس مسئولیت یا اینکه احساس کنی یه شبه بزرگ شدی من که تا دیروز خودم تنهایی دکتر نمی رفتم حالا با اعتماد به نفس و یه چیزی تو مایه های غیرت نسبت به خاله خودم که حق مادری به گردنم داره توی این شهر شلوغ که خیابون هاش را هم نمی شناسم قراره خاله ام را ببرم دکتر خدایا شکرت که دوست عزیزم توی بیمارستان کار می کنه و برام وقت گرفته خدایا ازت ممنونم که هیچ وقت منو تنها نمی گذاری .

شب سامانتا و مامانش شام امدن خونه ما  ولی پیشمون نمی مونن چون فردا مادرش امتحان داره خودش هم بعد از مدت ها باید بره کارخونه وقتی بحث دفترچه بیمه خاله ام پیش امد زن دایی عزیز (مادر سامانتا ) گفت : حواستون هست امروز یکشنبه هست و شما چهارشنبه وقت دکتر دارین اما هنوز دفترچه بیمه را پیدا نکردین خاله ام گفت : نمی تونم این کارگری که تازه آمده ول کنم برم دنبال دفترچم بگردم چون تازه وارده نمی دونه باید چی کار کنه باید همش کنارش باشم .مادر سامانتا گفت : خوب کاری نداره "ن" که بی کاره بگو پیشش بمونه تو هم برو تو اتاقت بگرد ببین کجا گذاشتیش ؟

من سر جانماز بودم وقتی این جمله را شنیدم با ناله های ضعیفی زیر لب گفتم : من بی کار نیستم من بی کار نیستم  خدااااااااااااااا    . . . . . . . . . .

سوزی که کنارم نشسته بود پرسید هان چی داری می گی آهی کشیدم و گفتم هیچی . . . . .

پ.ن : از وقتی کارگر جدید خاله ام آمده دیگه کار من کمتر شده و می تونم گه گاهی بیام نت و به درس هام برسم و گاهی هم به وبلاگم سر میزنم و ازخوندن نظرات شما لذت ببرم از همه دوستان ممنونم قلب 

یکشنبه 22 دی

سامانتا و مادرش از وقتی که باباش رفته ماموریت تقریبا هر شب به ما سر میزنن و گاهی هم پیش ما می خوابن اما حیف که مامانش امتحان داره واگرنه بیشتر پیش ما می موندن تازه سامانتا هم باید بره کارخونه به خاطر کارآموزیش هنوز کسی را پیدا نکردیم که چهارشنبه پیش مادربزرگم بمونه تا من خاله ام را ببرم دکتر

سوزی گفته که چهارشنبه امتحان نداره و می تونه از صبح پیش مادربزرگم بمونه اما آیا واقعا ما می تونیم به اون اعتماد کنیم و مادربزرگم را به دست اون بسپاریم و بریم ،  بابا یکی می خواد مواظب خودش باشه  . وای هنوز دفترچه بیمه خاله ام پیدا نشده خدا کنه که  تاریخش نگذشته باشه .

 

دوشنبه 23 دی

امروز از صبح برف بارید . مثل یه ملافه نازک سفید حیاط خونه مادربزرگم را پوشونده  سامانتا که دیشب با مامانش آمدن پیش ما خوابیدن  به مامانش قول داده بود که صبح میره کارخونه اما با آمدن برف با هم دعا کردیم که همه کارخونه ها تعطیل بشه مثل همون موقع ها که وقتی برف می بارید مدرسه ها تعطیل می شد اینم از مهندس این  مملکت  ببین فردا پس فردا این کشور دست کیا می افته خدا خودش رحم کنه

سوزی تازه از امتحان برگشته و مثل همیشه وقتی ازش می پرسی امتحانت را چطور دادی با یه لبخند مرموز می گه : ممممممم مممممم خوب دادم

کاش حسابی برف بباره دلم می خواد مثل بچگیام برم پشتبون برف بازی  چه جالب با اینکه لباس های زیادی با خودم نیاوردم اما دستکشم را همراهم آوردم آخ جون . . . . . .

وقتی این موضوع را با سوزی در میان گذاشتم فکر می کردم الان از ذوق کلی هورا وجیغ می کشه و تو شادی و ذوق من شریک می شه اما سوزی با قیافه غم زده و ناله کنون گفت نههههههههههههههه من یخ میزنم من همین طوریش توی خونه راه میرم دست و پاهام یخ میزنه گفتم : خوب لباس زیاد می پوشیم چندتا شلوار چندتا بولیز  و کابشن دستکش هم که داریم اما بازم تمایلی به برف بازی نشون نداد .

با این برخوردی که از سوزی دیدم دیگه از سامانتا هم زیاد مطمئن نیستم اگه اونم پایه نباشه خودم تهنا می رم پشت بون و کلی عکس می گیرم شاید ادم برفی هم درست کنم تهنای تهنـــــــــــــــــا . . . . . .

 

 پ.ن : من دانشجوی مجازی هستم و هر وقت میام تهران مجبورم برای دیدن درسهام بیام خونه داییم اینا پس نمی تونم زیاد توی نت باشم از اینکه نمی رسم به وبلاگ های قشنگ شما سر بزنم ناراحتم اما

به قول سنجد :

بر می گردم حتما

.

.

.

.

 

دیدین برگشتم

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

هر نفسی که می کشم، میگه حسین ...

دلم گرفته مولا ، این داغ تو با دل های  عاشق ما چه ها که نمی کنه

خدایا این آدم ها چه بی وفا و بی معرفتند

بعد از این همه تازه بازم می پرسن چرا  عزا داری ؟ چرا سینه زنی ؟  چرا غم  و چرا اشک  . . . . .

نه به اونهایی که به اسم مولا قمه میزنن و چهره پاک عزا داری برای امام حسین(ع)  را خدشه دار می کنن نه به این ها که اصلا عزاداری برای سید الشهدا را  انکار و تمسخر می کنن .

توی بعضی از این وبلاگ ها چه چیزهایی که نمی نویسن انگار بر زخم های یوسف زهرا (س)نمک می پاشن .

خدایا می شه  انسان باشی نمی گم مسلمان می گم انسان و  بر مظلومیت مردم غزه بر کودکان بی گناه غرقه به خونش بر زجه  های مادرانش و بر جوانان  ناکام پرپر شده اش  اشک نریزی و از این همه ظلم خونت به جوش نیاد ؟

پس اشک ریختن و عزاداری  برای عزیز زهرا (س) که جای خودش داره  ، من بلد نیستم  از منطق و استدلال و اصول اعتقادی صحبت کنم ولی همین قدر میدونم که عاشق دلیل و برهان نمی شناسه من دلم می خواد لیاقت عشق به اهل بیت عشق به امام حسین را داشته باشم  هر کسی لیاقت پیدا نمی کنه از تمایلات و هوس های نفسانیش آزاد بشه  هر کسی نمی تونه دست از این دنیای پست فانی بکشه اینها فقط گفتنش راحته تو عمل می بینی که همه آنهایی که با هزاران نامه امام حسین (ع) را به شهر کوفه دعوت کردن همون ها با وعده ووعید به راحتی جلوی امام حسین (ع) تو کربلا صف کشیدند حتی اجازه برگشتن به مدینه را هم به آن حضرت ندادن از زمان جاهلیت جنگ و خونریزی توی ماه هایی مثل محرم حرام بوده اما اونها که دنیا چشم هاشون را کور و دلهاشون را  سنگ کرده بود دیگه حرف حق در دلهای سیاهشون اثر نمی کرد حتی به نوزاد شش ماهه هم رحم نکردن . . . .

اگه ما اشک می ریزیم و عزاداری می کنیم به خاطر اینکه یادمون باشه برای حفظ اسلام چه خون های پاکی که فدا نشده و چه انسان هایی که جونشون را توی این راه فدا نکردن و حالا این میراث ارزشمند به دست ما رسیده  و ما  وظیفه داریم برای نسل های آینده بگیم که امام حسین(ع) کی بود چرا تشنه  شهید شد چرا تمام فرزندان و یارانش حتی کودک شش ماهه اش را  در یک روز شهید کردن چرا خیمه هاش را به اتش کشیدن چرا  دختر سه سالش را شکنجه کردن و باید قصه کربلا سینه به سینه  گفته بشه

 این ما هستیم که باید پاسخ گوی تمام این سوالات باشیم نه فقط تو این دنیا حتی توی آخرت هم از ما در مورد حقی که شهدای تاریخ اسلام  بر گردنمون دارند سوال می کنن و چه حق سنگینی بر گردن ماست خدایا تو این راه کمکمون کن تا مثل حر آزاده زندگی کنیم و آزاده بمیریم . . . . .

 

هر نفسی که می کشم       می گه حسین عشق منی

این نذر مدرم بوده             که من اسیر تو شدم

حالا به عشقت اسیرم          غم محرم می کشم

همه ی عشق ابرومه            آخر عشقا  یکیه

منم به عشقت دلمو             کردم آقا حسینیّه

سر در این حسینیّه               نوشته با خط جلّی

یا حسین

مالک اینجا کسی نیست

   بجز حسین بن علی (ع)

پ.ن : دارم میرم خادم مهمونای آقام باشم عشق به حسین زیباترین عشق دنیا ست خدایا لایق عشق حسینم کن.

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

پیشونی نوشت . . . .

این بخت سیاهو  . . . .  (بقیه اش یادم نیست ) آهان مصرع  دومش هم هست بر پیشونی من که بنوشت نیشخند

چند روز پیش که نهار سوپ داشتیم از شانس گند من جناغ سینه ی مرغ تو بشقاب من نمایان شد و طبق معمول بازی پر طرفدار یادم تو را فراموش بین من و مامانم

البته نمی خوام اسمش را شرط بندی بگذاریم پس اسمش را میگذاریم مممم . . .  نمی دونم ما که میگیم  سر چی باشه خنده(خه خخخخخههه . . .  خوب چه فرقی کرد زبان ولی فرق داره چون پیروزی و باخت  مهم نیست فقط جنبه بازی داره ) حالا قرار شد اگه من برنده بشم مامانم برام یه کیک مغزدار شکلاتی بخره اما اگه باختم من خودم کیک بپزم .

خلاصه از همون اول برنده مسابقه مشخص بود نمی خواست زیاد خودم را به زحمت بندازم فقط همش تو فکر این بودم که چرا سر یه چیز بهتر قرار نگذاشتم فرصت خوبی از دستم برفت اَه واقعا که . . . .

یهو مامانم با صدای بلند سرم داد زد پاشو دیگه اَه شورش را در آوردی به بهونه درس که دست به سیا سفید نمی زنی پاشو زودتر سفره را جمع کن تازه باید امروز ظرف ها را هم بشوری بگیر . . . .  اینا را ببر تو آشپزخونه بقیه را هم بیا جمع کن . . . تعجبنگران من که داشتم سکته می زدم تا حالا مامانم را اینقده خشن ندیدم گریهبا دلی شکسته و متعجب  بدون یک کلمه حرف اضافه بشقاب ها را از دستش گرفتم و  . . .  اره  دیگه همونی شد که نباید می شد ، مامانم که داشت از خنده روده بر می شد قهقههگفت : یادم تو را فراموش . . . . (ههه ههه هه باختی دیدی باختی )

فکرش را بکن قهر انسان ها برای رسیدن به خواسته هاشون به چه کارهایی  که دست نمیزنن . . . . گریه

بلاخره من ومامانم با هم کیک را پختیم خیلی هم خوش گذشت برای تزیین روی کیک هم هر چی دستمون رسید استفاده کردیم  زبان

کیک شکلاتی

پ.ن : شعره یادم آمد این بخت سیاه و طالع زشت  ***بر پیشونی من که بنوشت  / ولی هر چی باشه خداییش در حق من نامردی شده واگرنه من به این سادگی نمی باختم گریه تازه قلبم هم شکسته دل شکستهاصلا بهم شوک روحی وارد شده چشم. . . .

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

ای بابا . . .

امروز هم من آشپزی کردم ! نمی دونم چرا امروز اصلا به کارهای خودم نرسیدم اما وقتی مامانم ساعت 12 ظهر با چهره غمزده به من نگاه کرد و گفت : دلم می خواد برم بخوابم و  . . .

بدون اینکه هیچ سوالی بکنم گفتم : برو مامان , برو بخواب خیالت راحت فکر هیچی را  هم نکن , لبخند زد اما نگاهش پر از درد بود و رفت . . .

ساعت 4 تازه نهار آماده شد مامانم از اتاقش بیرون آمد تو دلم خیلی به خودم افتخار می کردم و هی از خودم تعریف می کردم من چقدر ماهم من چه دختر خوبیم من چقدر مامانم را درک می کنم . . . . ولی وقتی دوباره نگاهم به چهره مامانم افتاد . . . .

ازش پرسیدم بلاخره تونستی بخوابی نگاهی بهم کرد آهی کشید و گفت : نه

ماکارونی

خدایا مادر بهترین هدیه ای است که تو به انسان ها دادی این هدیه آسمونی را برای من حفظ کن . . . آمین

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

ماه محرم

ماه محرم آمده و من هنوز نتونستم توی یه روضه هم شرکت کنم افسوس خیلی دلم می خواد برم حسینیه محله مون اونجا همیشه تمام محرم وصفر یه شوروحال خاصی داره واقعا که شرکت کردن تو مراسم امام حسین (ع) لیاقت می خواد گریه

این عکس نخودچی عمه است اللهی قربونش برم  قلباینقده عکسش قشنگ بود که حیفم آمد نذارمش تو وبلاگم کاش من هم اندازه این فسقلی لیاقت پیدا کنم و امام حسین (ع) ما را هم بطلبه . . .

نخودچی عمه

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

لقمه ی ایتالیایی

امروز حسابی گل کاشتم نیشخند بعد از مدت ها رفتم توی آشپزخونه و یهو به سرم زد نهار امروز را خودم درست کنم وقتی به مامانم گفتم از خوشحالی فریاد کشید .....هوووووووووووووررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا زنده باد تعجبخجالتبعدش هم بدون هیچ حرف اضافه خیلی راحت از آشپزخونه جیم شد یعنی قبل از اینکه من حرفم رو پس بگیرم و پشیمون بشم .اونجا بود که فهمیدم سرم کلاه رفته ناراحت

خلاصه بعد از یکمی  ور رفتن با وسایل تصمیم گرفتم یه غذای آسون و سریع و صد البته خوشمزه خوشمزهدرست کنم .

این غذای مورد علاقه منه و تا حالا هر کسی خورده خوشش آمده یه غذای ایتالیایی خوشمزه است اما چون اسمش را هیچ وقت یاد نگرفتم خودم روش اسم گذاشتم  ....

غذای مخصوص سرآشپز : لقمه ی ایتالیایی نیشخندزبان

 

لقمه ایتالیایی

 

مواد لازم :

پیاز                         یک عدد بزرگ

قارچ                       یک بسته متوسطمواد لازم

فلفل دلمه              یک عدد متوسط

سینه مرغ              نصف سینه کامل

گوجه فرنگی          سه عدد متوسط

سس مایونز        

رب گوجه فرنگی     

سس کچاپ

نان لواش               یک بسته

پنیر پیتزا  ی رنده شده       دو بسته

پودر نعناع

کاری ،آویشن،زردچوبه ,فلفل و نمک         به مقدار لازم

طرز تهیه :

1) پیاز وفلفل دلمه را خورد کرده با مقداری کمی روغن تفت میدهیم .

2) مرغ وقارچ را خورد کرده به آنها اضافه می کنیم سپس گوجه فرنگی های خورد شده را می ریزیم  و اخر سر ادویه و نمک را اضافه می کنیم .

3) نان های لواش را به صورت چهارگوش برش زده روی آنها کمی سس مایونز و سپس رب گوجه فرنگی  برای مزه دار شدن می مالیم .

4)نان ها را به شکل لقمه پیچیده و روی آنها را با پنیر پیتزای رنده شده و مقدار کمی نعناع خشک و سس کچاپ به دلخواه تزیین می کنیم .

5)لقمه های اماده را درون یک سینی فر که قبلا با ورقه آلومینیومی چرب شده پوشاندیم  در فر به مدت 25 تا 30 دقیقه با حرارت 170 تا 180 درجه می گذاریم .

نوش جان

پ.ن: راستی عکس های هنری را حال می کنی !!عینک ما اینیم دیگه نیشخند

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها : غذا

فقط 5دقیقه ی دیگه . . .

خدا جووووووووووووووووووووووووووونم گریه

ببین به چه وضعی دچار شدم باید حسرت 5 دقیقه خواب تو دلم بمونه کلافه

از خروس خون باید پاشی درس بخونی تا بوق سگ اینم شد زندگیقهر

 تازه حق هیچ اعتراضی را هم نداری ، اگه بخوای قورقور اضافه هم بکنی یه راست جریمه می شی باید بری ظرفها را بشوری تعجب

نمی دونم چرا وقتی صبح کله سحر پا می شم حالت تهو  بهم دست میده سبز دقیقا مثل الان چشم

واقعا تنها چیزی که تو این شرایط سخت روحی بهم آرامش میده فکر کردن به پختن  یه کیک جدیده خوشمزه اره خودشه پیدا کردم این دفعه بد جوری شیطون تو جورابم رفته و هی قلقلکم میده که کیک مغز دار شکلاتی بپزم  اره خودشه همینه شیطان 

کیک مغزدار شکلاتی قلب به به  چه شود خوشمزه 

میدونم توی هر سوپر مارکت وبقالی که بری حاضر آماده اش ریخته و لازم نیست به خودم زحمت بدم فقط کافیه برم و اونو از مغازه بخرم اما وقتی خودت اونو بپزی یه چیزه دیگه است خیال باطل فکرش هم لذت بخشه خوشمزه

حد اقل تا حالا با همین توهمات دلخوش کنک تونستم  زیر این شکنجه های روحی  نگران  دووم بیارم ؛ امید وارم جون سالم بدر ببرم ؛ امین

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها : روزگار من

به همین سادگی

به نظر من هر کسی ، هر کسی تو زندگیش یه نقطه ضعف بزرگ داره که هر کاری کنه هم نمی تونه خودش را در اون مورد بخصوص  اصلاح کنه ؛ نقطه ضعف منم اینه که شیرینی پزی را از بچگی خیلی دوست داشتم قلب سلام . . .

این علاقه به جایی رسید که مجبورم کرد این موقع شب بشینم و یه فکری برای دستور پخت شیرینی هام بکنم ؛ آخه نمی خوام اون هارو فراموش یا گم کنم قهر

با این همه کار و زندگی وبدتر از همه درس های عقب افتادم  و تحقیق های دانشکده و خلاصه با این همه  بدبختی هر بار با خودم عهد می کنم دیگه طرف آشپزخونه نمی رم دیگه دست به آرد و تخم مرغ وشکر پودر کاکائو. . .  نمی زنم اما مگه فایده ای هم داره . . . تازه کارم به جایی رسیده که از تک تک هنرهای خوشمزه خودم عکس هم می گیرم نیشخند  اونم چه عکس هایی عینک

پر حرفی بسه کلی کار دارم , تا بعد بای بای

  
نویسنده : سرآشپز گوگولی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها : شیرینی

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :