همینه دیگه وقتی آدم دچار اسمش نبر می شه حتی اسم و فامیلش هم یادش میره چه برسه شناسه کاربری و رمز عبور و . . . . . . .

چند وقت که نبودم حالا هم که می خواستم سری به وبلاگ گشنگم بزنم
رمز و شناسه را به کل فراموش کرده بودم 
عجب رسمیه یهههههههههههههههههههه رسم زمونههههههههههههههههههه
قصه آلزایمر ووووووووووووووووووووو درد بی درمونهههههههههههههههههههههههه
خوب از آنجایی که این وبلاگ بسیار مخفیانه و دور از چشم بعضی فضولها (گیگیلی را می گم
) نوشته می شه پس در نتیجه نباید توقع داشته باشید که هر روز آپ بشه 
اما خبرای خوش اینکه یه سری عکس های جدید و اختراعات و بدعت های جدیدی در آشپزی روز جهان به دست سرآشپز گوگولی
قهرمان صورت گرفته که چنانچه فرصت کنم و بتونم سر و سامونی به وبلاگ بدم آنها را در وبلاگم قرار میدم
پ.ن : برمیگردم البته امیدوارم 
نامه ای به خدا:
وجودت را با تمام وجودم احساس می کنم نزدیک خیلی نزدیک ، انگار منتظر بودی تا صدات کنم تا صدام کنی شاید هم تو اول صدام کردی که من صدات کردم ؛ دیگه سردم نیست من خوبم اما هنوز کمی می ترسم ، کبریت اول را که روشن کردی تمام وجودم روشن شد ، گرم شد اما هنوز راه تاریکه و طولانی و ترسناکه و من فقط همین یه کبریت را دارم می ترسم ،نکنه کبریتم تموم بشه و دوباره همه جا سرد و تاریک بشه ، می ترسم می شه برای همیشه پیشم بمونی ؟
روزنوشت گوگولی :
خوب خیلی خوابم میاد چی کار کنم چند شبه درست حسابی نخوابیدم ، این روزها ظاهرا به همه خوش می گذره الا به من چراش را گفتن نگم
یخچال که شده قنادی پر از جعبه های شیرینی اونم از نوع خامه ای ، مادرخانمی چند وقته دست از آشپزی کشیده به بهانه ای که تو هم باید اشپزی یاد بگیری و دربست آشپزخونه را تحویل بنده دادن من مثل همیشه از نبوغ و استعدادهای خود در کشف و اختراع غذاهای جدید استفاده می کنم این وسط فقط یه مشکلی هست ، نمی دونم چرا فقط مادرخانمی از دست پخت من تعریف و تمجید می کنن ، امروز املت اسفناج مخصوص سراشپز پختم خودم که خوشم امد وقتی از بقیه نظرخواهی کردم ، نتیجه یه رای ممتنع از اقای پدر یه رای مخالف (مثل همیشه ) از گیگیلی ؛ یه رای موافق (طبق معمول ) از مادر خانمی دریافت کردم و آخرش بلاخره نفهمیدم دست پختم خوبه یا نه 
این روزها دلم برای گوگوجی (خان داداش) خیلی تنگ شده این گیگیلی(فسقل داداش
) که جز حالگیری کاری بلد نیست ؛ کاش اینجا بود هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی اینقدر به بودنش در کنارم احتیاج پیدا کنم
هر شب تنهایی ، هر شب بغض ، هر شب غم
چهل شب گذشت ، سال هاست شب اربعین امام حسین(ع) یلدای دل های سوخته عاشقان اهل بیت علیهم السلام است ولی امسال یه جورایی فرق داره .
دلم گرفته خدا ، نمی دونم این جمله ی تکراری را چندین بار برات توی همه صفحه های دفتر خاطراتم ، یا گوشه و کنار سفید جزوه هام نوشتم ، باور کن جمله بهتری برای توصیف دردی که بر سینه ام فشار می آره و راه تنفسم را تنگ کرده بلد نیستم کاش سرمای دستام را با دست محبتت گرم می کردی دلم می خواد پناه ببرم می دونم باید به تو پناه ببرم اما یکی نیست بگه آخه چطوری باید پناه ببرم ؟
خسته ام خدا ، اینم یه جمله تکراری دیگه است ، کاش شانه های لطفت را در اختیار من می گذاشتی تا لحظه ای هر چند کوتاه تکیه گاه سری که بر تنم سنگینی می کنه می شد .
دلم گرفته ، باز هم که این جمله را تکرار کردم ، سردمه خیلی سردمه ، دلم می خواد بخوابم درست مثل دخترک کبریت فروش اما من حتی یه کبریت کوچیک هم ندارم که امید را تو دلم روشن نگه داره ، دلم می خواد پناه ببرم به آغوش تو اما نمی دونم چطوری باید پناه ببرم ؟ برام کبریت روشن کن ، سرده خیلییییییییییییی سرده

2 دی 1388
دو روزه مامانم رفته تهران ، خونه را مثلا به من سپرده ، دم رفتن هم کلی سفارش کرد ، آخرش این طوری شد .
من و آقای پدر امروز صبح خواب مونیدیم ، با صدای آقای پدر از جام پریدم : گوگولییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! آمدم از جام بلند شم دیدم اصلا حسش نیس، از تو رختخواب گفتم : بلههههههههههههه ،
بچه چرا منو بیدار نکردی ؟!!
نگاهی به ساعت انداختم آخ ساعت 9 را نشون میداد ، مثلا ساعت مبایلم را روی 7 تنظیم کرده بودم ؟ نمی دونم چرا زنگش را نشنیدم
آقای پدر: کلاسم دییییییییییییییییییییییر ششششششششششششد!!!!!!
وای بی اختیار از جام پریدم ، در عرض ده دقیقه بساط صبحانه را چیدم
و خدا را شکر آقای پدر قبل از ساعت ده از خانه راهی محل کار شد و انشا الله که به موقع می رسه ، چون اینجا مثل تهران شلوغی و ترافیک نیست که آدم یا دیر می رسه یا گاهی اصلا نمی رسه !!
مادرخانمی که تا آخر دهه محرم بر نمی گردن ؛ گوگوجی هم خدا را شکر (شرش کم ) تا آخر هفته نیست ، آقای پدر هم که تا شب بر نمی گردن 
حالا من مانده ام تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

خوب من هم باید بشینم و درس بخونم آه واقعا که چه کار کسل کننده ایه این درس خوندن ؟
یه روز هم که فرصت به این ماهی گیرم آمده باید بشینم درس بخونم 
باز شیطون رفته تو جورابم ، هی قلقلک میده ؛ حالا که هیچ کس نیست برم سورسات یه صفا سیتی باحال برای خودم راه بندازم ؛ بی خیال تو محرم اصلا هیچی به آدم به اندازه شرکت تو مراسم عزاداری حال نمی ده 
اگر که دل شکسته ای ، حسین را صدا بزن
وگر ملول و خسته ای ، حسین را صدا بزن
در این بهار معرفت ، پرستوی بهاریم
اگر چه پرشکسته ای ، حسین را صدا بزن
حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین

