هر شب تنهایی ، هر شب بغض ، هر شب غم
چهل شب گذشت ، سال هاست شب اربعین امام حسین(ع) یلدای دل های سوخته عاشقان اهل بیت علیهم السلام است ولی امسال یه جورایی فرق داره .
دلم گرفته خدا ، نمی دونم این جمله ی تکراری را چندین بار برات توی همه صفحه های دفتر خاطراتم ، یا گوشه و کنار سفید جزوه هام نوشتم ، باور کن جمله بهتری برای توصیف دردی که بر سینه ام فشار می آره و راه تنفسم را تنگ کرده بلد نیستم کاش سرمای دستام را با دست محبتت گرم می کردی دلم می خواد پناه ببرم می دونم باید به تو پناه ببرم اما یکی نیست بگه آخه چطوری باید پناه ببرم ؟
خسته ام خدا ، اینم یه جمله تکراری دیگه است ، کاش شانه های لطفت را در اختیار من می گذاشتی تا لحظه ای هر چند کوتاه تکیه گاه سری که بر تنم سنگینی می کنه می شد .
دلم گرفته ، باز هم که این جمله را تکرار کردم ، سردمه خیلی سردمه ، دلم می خواد بخوابم درست مثل دخترک کبریت فروش اما من حتی یه کبریت کوچیک هم ندارم که امید را تو دلم روشن نگه داره ، دلم می خواد پناه ببرم به آغوش تو اما نمی دونم چطوری باید پناه ببرم ؟ برام کبریت روشن کن ، سرده خیلییییییییییییی سرده

2 دی 1388
دو روزه مامانم رفته تهران ، خونه را مثلا به من سپرده ، دم رفتن هم کلی سفارش کرد ، آخرش این طوری شد .
من و آقای پدر امروز صبح خواب مونیدیم ، با صدای آقای پدر از جام پریدم : گوگولییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! آمدم از جام بلند شم دیدم اصلا حسش نیس، از تو رختخواب گفتم : بلههههههههههههه ،
بچه چرا منو بیدار نکردی ؟!!
نگاهی به ساعت انداختم آخ ساعت 9 را نشون میداد ، مثلا ساعت مبایلم را روی 7 تنظیم کرده بودم ؟ نمی دونم چرا زنگش را نشنیدم
آقای پدر: کلاسم دییییییییییییییییییییییر ششششششششششششد!!!!!!
وای بی اختیار از جام پریدم ، در عرض ده دقیقه بساط صبحانه را چیدم
و خدا را شکر آقای پدر قبل از ساعت ده از خانه راهی محل کار شد و انشا الله که به موقع می رسه ، چون اینجا مثل تهران شلوغی و ترافیک نیست که آدم یا دیر می رسه یا گاهی اصلا نمی رسه !!
مادرخانمی که تا آخر دهه محرم بر نمی گردن ؛ گوگوجی هم خدا را شکر (شرش کم ) تا آخر هفته نیست ، آقای پدر هم که تا شب بر نمی گردن 
حالا من مانده ام تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

خوب من هم باید بشینم و درس بخونم آه واقعا که چه کار کسل کننده ایه این درس خوندن ؟
یه روز هم که فرصت به این ماهی گیرم آمده باید بشینم درس بخونم 
باز شیطون رفته تو جورابم ، هی قلقلک میده ؛ حالا که هیچ کس نیست برم سورسات یه صفا سیتی باحال برای خودم راه بندازم ؛ بی خیال تو محرم اصلا هیچی به آدم به اندازه شرکت تو مراسم عزاداری حال نمی ده 
اگر که دل شکسته ای ، حسین را صدا بزن
وگر ملول و خسته ای ، حسین را صدا بزن
در این بهار معرفت ، پرستوی بهاریم
اگر چه پرشکسته ای ، حسین را صدا بزن
حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین
دلم خیلی گرفته پارسال همین موقع من خونه مادربزرگم بودم و مسئول آشپزخونه و تمام ده روز محرم از مهمون های امام حسین (ع) به نحو احسن
پذیرایی می کردم
اما امسال باید بشینم تو خونه و مامانم تنها میره تهران
چون امتحان دارم ، ولی اصلا نمی تونم روی درسام تمرکز کنم چون دلم همش اونجاست ، هی دلم شور می زنه
آخه فکرشم نمی تونم بکنم آشپزخونه را بسپارن به سوزی و سا مانتا
اون طفلکی ها که یکی می خواد مواظب خودشون باشه 
آخی دوباره یاد خاطرات پارسال افتادم چه محرمی بود با وجود اینکه مثلا سوزی و سامانتا دختر دایی های گرامی هم توی آشپزخونه ایستاده بودن اما همه کارها روی دوش من بود خدا کمک کرد واگرنه با اون همه مهمون . . . .
یادش بخیر اون روزی که کمر همت را بستم که تنهایی روضه مادربزرگم اینا را بچرخونم و خدا هم تنهام نگذاشت
راستی اون روز هم دلم گرفته بود 
یادش بخیر ده روز سخت که هر ساعتش هزار ساعت بود برام و روم سیاه چه خرابکاری های که نکردم
باور نمی شه چه زود گذشت
باز آسمان دل ، چه شد ابر عزا گرفت ؟ *** باز آه و ناله صحنه عالم فرا گرفت
این نوحه از کجاست ، که باز از نوای غم *** بلبل به باغ و گل به گلستان عزا گرفت
عزیز فاطمه ،خودت خوب می دونی از بچگی با عشق تو بزرگ شدم ، این ده روز را چطوری طاقت بیارم 
دیگر از آتش عشق تو بجان آمده ایم *** تا سر کوی تو از شوق دوان آمده ایم نور عشق تو کشیدست مرا کوی بکوی *** به تمنای وصالت چو شبان آمده ایم پیرهن ، پیک وصال است چو در وادی عشق *** ما به پیراهن احرام ، از آن آمده ایم آب زمزم چه کند با جگر سوخته ای *** چشمه وصل تو کو ؟، تشنه لبان آمده ایم گرچه خاموشی لب ، شیوه عشاقِ تو بود *** لیکن این بار دگر ، ما به زبان آمده ایم راه دور است ، ولی عشق چو طوفانی شد *** راه این بادیه چون ریگ روان آمده ایم
بعد از عمری نمردیم و در یکی از این جشن های دانشکده مجازی هم شرکت کردیم واقعا که افتضاح بود تنها نکته مثبتش دیدن دوستان مجازی بود که از طریق نت و از پشت سیستم هر روز و 24 ساعته حضور داشتند .
حیف وقتی که تلف شد
سه روز از عمرم را هدر دادم اونم تو این گیرو ویر نزدیک امتحانا و همون بحران همیشگی و فشارو استرس ناشی از آن
!! گول دعوت نامه هاشون را خوردم مثلا می خواستن به عنوان دانشجوی ممتاز از من قدردانی کنن ، واقعا که با اون قدر دانیشون ، مراسم به حد کافی خسته کننده و بدون پذیرایی برگزار شد و در آخر هم با اون لوح و یادبودی که مثلا تقدیم بنده کردن بیشتر ابروشون را بردن و ابروی من را هر کی لوح و تندیسم را دید کلی بهم خندید .
این مدت این قدر سرم شلوغ بود که نتونستم آپ بشم و فکر کنم تا آخر امتحاناتم هم نتونم آپ بشم بعد از اون هم احتمالا نمی رسم آپ بشم
این همش عوارض شوک ناشی از اون مراسم بود هر موقع یادم می افته حالم بد می شه
از وقتی دانشجوی ممتاز اعلام شدم خیلی مورد توجه واقع شدم
هر کسی می رسه یه چیزی بهم می گه ، خلاصه یا با طعنه مسخره می کنند یا برای اینکه تو تحقیق ها و تمریناشون کمکشون کنم کلی الکی پاچه خواری می کنن ، تازه چند نفر هم به زور شماره تلفن از من گرفتن ، واقعا که
بین خودمون بمونه یه جورای مهم شدم 

